تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
حكم تو اقرار كرديم كه گفتى : مر بىنهايت را با نهايت نپيمايد ، و نتيجه از اين مقدّمه آن آيد كه از با نهايت نيز بىنهايت نيايد . و چو هر يكى از اين عالم‌ها با نهايت است و معدود است ، روا نباشد ( كه از جمله شدن آن اگر بسيار باشد ، بىنهايت و نامعدود باشد ، چه اگر روا باشد ) كه از با نهايت‌ها بىنهايت آيد ، نيز روا باشد كه بىنهايت را با نهايت بپيمايد ، از بهر آنكه جمع شدن بىنهايت از با نهايت‌ها نيز پيمودنى است مر او را به فراز آوردن ، چنان كه پراكنده شدن با نهايت تا شمردن آن پيمودنى است به جدا شدن . پس درست كرديم كه محال است كه معدود بىنهايت باشد و ظاهر كرديم كه اندر حدّ امكان نيست بودن عالم‌ها بىنهايت و آنچه اندر حدّ امكان نيايد محال باشد و بودش محال محال باشد ، پس محال است گفتن كه عالم‌ها « 1 » بىنهايت است ، با آنكه قول كسى كه گويد : هر كه چيزى تواند كردن همچنان بىنهايت كردن « 2 » تواند كردن ، نه درست است ، از بهر آنكه نه هر كه يك من بار بر تواند گرفتن ، صد من بر تواند گرفتن تا به بىنهايت رسد . و چو اين عالم مصنوع است معدود ( و ) با نهايت به ذات خويش و تكثّر آنچه اندر اين مصنوع همى حاصل آيد - و آن نفوس مردم است - به حركات مكرّر و تكرير اشخاص است بر اين جوهر كه به دفعات بىنهايت مر حركت ( و ) تصوير را پذيرنده است - و آن جوهر جسم است - ، اين حال دليل است بر آنكه مر صانع اين را بر بهتر و بيشتر از اين قدرت نيست . و مصنوع بارى - كه مبدع حق است - عقل و نفس است كه جوهرهاى نامتناهىاند و اين عالم مصنوع مبدع نيست ، بل ( كه ) مصنوع مبدع است . و خلل‌ها كه اندر تكرير « 3 » مكوّنات عالمى كه زير فلك قمر است همىاوفتد « 4 » - از غلبهء طبايع بر يكديگر و تباه شدن اشخاص صورت يافته بدان سبب و بازماندن آن از رسيدن به كمال خويش و غلبهء اهل باطل بر اهل حق و نصرت نايافتن اهل حق جز به زمان دراز بر اهل باطل و بسيارى
هامش
( 1 ) .A: عالم‌هاى . ( 2 ) .B: - كردن . ( 3 ) .B: - تكرير ؛C: تكوين . ( 4 ) .C: افتد .
زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 311 | ناصر خسرو