نشود ، به حقيقت موجود نباشد . و اكنون كه جواب منازع خويش داديم ، به سخن خويش كه اندر آن بوديم بازگرديم و گوييم كه چو ما مر نفس را جوهرى يافتيم مهيّا مر پذيرفتن علم را وز آغاز بودش خويش - اعنى از ابتداى پيوستن به جسم - مر پيوستگى را بدين جوهر كه جسم است جوينده است وز او جز به دشوارى جدا شونده نيست ، با آنكه اختيار خير و صلاح خويش ( مر او را جوهرى است نه از تعليمى و نه از تكليفى ، اندر آويختن « 1 » او به جسم و از جسم به طبع بازجستن او مر بهترى و صلاح خويش ) را به جوهر ، برهان است بر آنكه بهترى او مر او را اندر جسم همى حاصل خواهد شدن . و ترسيدن نفس از جدا ماندن خويش از جوهر جسم كه به دو اندر آويخته است با پرهيزيدن خويش از فنا ، نيز برهان است بدان كه مر نفس را اندر جدا ماندن از اين جسم كه به دو پيوسته است ، پيش از آنكه مر صورت خويش را به علم و حكمت اندر او حاصل كند ، بيم هلاك و فناست . و چو اين جوهر شريف كه نفس است ، بقا را جوينده است وز فنا ترسنده است و طلب كردن خير و پرهيزيدن از شر مر او را جوهرى است نه تعليمى ، پيدا شد كه غايت خيرات بقاست و نهايت شرها فناست . و اندر پيوسته شدن نفس به جسم مر او را حصول بقاست و موجود به حق آن است كه باقى است و معدوم آن است از نفس كه به جسم نپيوسته است . و بدين قول نه آن همىخواهيم كه نفس كه او به جسم نپيوسته است عينى ثابت هست ، بل ( كه ) آن همىخواهيم كه مر معدوم را عينى نيست ، چنان كه موجود عينى قائم به ذات است ، پس هر موجودى معلوم است و ناموجود مجهول است .
و اگر كسى گويد : چو همىگويي كه هر موجودى معلوم است و آنچه معلوم نيست موجود نيست ، واجب آيد كه آن كس كه او تا هزار سال همىبخواهد بودن ، موجود باشد به حكم كمال علم خداى ، ( و به حكم كمال قدرت خداى ) روا باشد كه مر آن كس را موجود نكند تا واجب آيد كه آن كس كه او موجود نشود
هامش
( 1 ) .C: اندر آويختگى .