ايشان باشند وز دو نفس بسيار نفسها حاصل شود بىآنكه از آن دو نفس چيزى نقصان شده باشد . و اگر آن فرزندان به علم حقايق الاشياء رسند و نفوس ايشان به درجهء علم برآيد تا از آن دو نفس كه حصول ايشان از آن بود به علم برگذرند ، نفسهاى ايشان بهتر از نفسهاى پدر و مادرشان باشد و هر كسى داند كه نفوس آن فرزندان جز نفس « 1 » پدر و مادرشان باشد ، از بهر آنكه چيزى كه او بهتر از چيزى باشد همان چيز نباشد . پس حاصل شدن نفوس آن فرزندان را علّت جز پيوستن هيوليّات آن نفوس به جسم از راه غذا پذيرفتن نفوس پدر و مادرشان تا اندر نطفه آمدند و آراسته شدند مر پذيرفتن صورتها و حواس را ، چيزى نبود و اگر اين نفوس كه بدين فرزندان پديد آمد « 2 » بدين اشخاص كه پديد آمد نپيوسته بودى و آلات پذيرفتن علم نيافته بودى ، موجود نگشتى البتّه « 3 » . و چو نفوس اين « 4 » فرزندان به علم حليت يافت - چه علم حسى و چه ( علم « 5 » ) عقلى - مر ايشان را موجود گفتيم و تا به علم حليت نداشتند موجود نبودند ، پيدا آمد كه وجود روحانيّات به وجود صورتهاى ايشان است ، هم چنان كه وجود جسمانيّات نيز به وجود صورتهاى آن « 6 » است و ليكن هيولى جسم كه متجزّى است نقصانپذير است و هيولى نفس كه بسيط است نقصانپذير نيست . و چو حال اين است ، روا باشد كه ما مر جفتى نفس مردم را از نر و ماده ، هيولى بسيار نفوس گوييم و تا آن هيوليّات به جسم پيوسته نشوند آن نفوس موجود نباشند ، هم چنان كه صورتهاى تيغها تا بدان آهن كه ( آن ) هيولى تيغهاست نپيوندد ، آن آهن تيغها نباشد . و چو مر اين آهن ( را ) به سبب نااوفتادن « 7 » صورت تيغها بر او تيغها نگفتيم و « 8 » تيغها نبود ، با آنكه تقدير وزن تيغها اندر او معلوم بود ، مر اين دو نفس را كه اندر مكان تقديرى
هامش
( 1 ) .C: نفوس .
( 2 ) .A: آيد .
( 3 ) .CB: - البتّه .
( 4 ) .C: آن .
( 5 ) .B: - علم .
( 6 ) .C: ايشان .
( 7 ) .C: ناافتادن .
( 8 ) .CB: - تيغها نگفتيم و .