صورتها را موجود است ، مر آن چيزها را به سبب وجود آن هيوليّات موجود نگويند و موجود نباشند « 1 » آن چيزها . مثلا چنان كه اگر پارهاى آهن باشد كز او ده تيغ شمشير بيايد ، روا نباشد كه گوييم : اين آهن ده تيغ شمشير است ، چه اگر بدانچه هيولى است مر ده صورت شمشير ( را ، ما را ) روا باشد كه گوييم : اين شمشيرهاست ، نيز روا باشد كه مر آن آهن را گوييم كه ده آينه است يا ده تبر است يا ده هزار سوزن است بدانچه آن آهن نيز هيولى است مر پذيرفتن اين صورتها را ، بلكه اين « 2 » آهن پيش از پذيرفتن صورت شمشير و جز آن آهن است نه چيزى ديگر و ليكن جوهرى است متجزّى ، و آنچه متجزّى باشد ، چو جزوى از او جدا كنى نقصان پذيرد و آنچه نقصانپذير باشد ، نقصان كز او بشود ، بر ديگرى افزايد .
چنان كه اگر يك مشت خاك از زمين برگيرى ، از كلّ زمين آن مقدار كم شود و اگر بر آن يك مشت خاك كه بر گرفتهاى خواهى كه ( از خاك چيزى ) بيفزايى - اندك يا بسيار - همان مقدار كه بر او بيفزايى از زمين كم شود به ضرورت ، و حال همهء جسمانيّات همين است .
و حال نفس به خلاف اين است ، از بهر آنكه نفس جوهرى بسيط است و آنچه بسيط باشد تجزيت نپذيرد ، و ليكن نفس متكثّر است - اعنى بسيار شونده است - و به سبب بسيار شدن اصل او نقصان نپذيرد ، چنان كه اگر كسى از پارهاى آهن مقدارى جدا كند وز او تيغى كند ، آن پاره از آنكه باشد كمتر شود تا چيزى ديگر از او نيايد « 3 » . و حال نفس به خلاف اين است . نبينى كه از يك نفس كه آن مردى باشد وز زنى كه ( آن ) جفت ( در خور ) او باشد همى فرزندان بسيار حاصل شوند « 4 » كه هر يكى از آن فرزندان به همه روىها هم چو مادر و پدر خويش باشند بىآنكه از آن جفت كه مر ايشان را حاصل كردند چيزى نقصان شد ؟ و چو آن فرزندان همان معلومات و محسوسات را كه ايشان اندر يافته باشند اندر يابند ، هم چو
هامش
( 1 ) .A: نباشد .
( 2 ) .CB: آن .
( 3 ) .C: بيايد .
( 4 ) .B: شود .