گويند : باز « 1 » ديگر بار « 2 » اين جانها بدين اشخاص بازشوند ، باطل باشد به دو روى :
يكى بدان روى كه از حكمت حكيم روا نيست مر دو چيز را به هم فراز آوردن جز از بهر بهتر كردن هر دو را ( يا مر يكى را از ايشان ، ) و آن بهتر علّت فراز آوردن ايشان باشد و چو آن بهتر حاصل آيد ، بايد كه آن فرازآمدگى « 3 » برخيزد ، آنگاه اگر ديگر بار مر همان دو چيز را به هم فراز آرد ، بايد كه همين علّت بر جاى باشد و اگر علّت بر جاى بودى ، بايستى كه از يكديگر جدا نشدندى ، و جدا شدن ايشان از يكديگر دليل است بر زايل شدن علّت ، و اگر ديگر بار فراز آمدن « 4 » اين دو جوهر لازم آيد ، جدا شدن ايشان نيز لازم آيد ( سپس از آن ، چنان كه بدان كرّت پيشين لازم آمد ، ) مگر گويند : بدان كرّت پيشين نتوانست مقصود خويش را از فراز آوردن اين دو گوهر به هم به حاصل كردن ، آنگاه اين مذهب تناسخ باشد و سستى و بطلان آن مذهب ظاهر است و سخن گفتن اندر آن معنى اندر اين قول نگنجد . و ديگر بدان روى كه از حكمت و عقل واجب نيايد كه دو جوهر كه مر يكديگر را ضدّ باشند - چنان كه نفس كه او جوهرى است به ذات خويش زنده ضدّ است مر جسم را كه او جوهرى است به ذات خويش مرده - يك چيز شوند و هميشه بمانند ، از بهر آنكه ( هرچه ) وجود او را آغازى زمانى باشد ، مدّت او سپرى شونده باشد و مر جسم را كز « 5 » نفس زندگى پذيرد آغازى زمانى باشد و روا نباشد كه جسم كز نفس زنده باشد ابدى باشد البتّه ، چه اگر چنين روا باشد كه آنچه مر او را آغازى زمانى باشد « 6 » جاويد بماند ، نيز روا باشد كه آنچه او ازلى باشد و مر كون او را آغازى زمانى نباشد بميرد ، و اگر اين محال است آن نيز محال است .
پس ظاهر كرديم كه وجود نفس به حقيقت نباشد مگر از راه پيوستن او به جسد ، و قول خداى تعالى بر درستى اين دعوى گواست كه همىگويد ، قوله :
هامش
( 1 ) .CB: بار .
( 2 ) .CB: باز .
( 3 ) .A: فراز آمدن .
( 4 ) .C: آوردن .
( 5 ) .CB: كه به .
( 6 ) .C: آغازى باشد زمانى .