حكمت علمى را به نفس جزوى رسانند ، از راه حواس باطن او رسانند به دلالت حواس ظاهر ، و آن ميانجيان « 1 » به پاىكردگانى باشند از جهت نفس كلّى - كه نگارندهء ( اين ) جسم كلّى است به شكلها « 2 » كه آن حكمت عملى است - تا هر دو حكمت به جوهر نفس از راه ميانجيان آفرينشى ( ابداعى ) برسد و هرگاه كه ميانجى بيگانه اندر اين ميان خوض كند ، نفس از رسيدن به عالم خويش « 3 » بازماند و به كمال خويش « 4 » نرسد و ناقص بماند و حال او بتر « 5 » از آن باشد كه هستى نيافته باشد ، و حكما گفتهاند كه نابوده بهتر از بوده به بودشى بد . و چو ظاهر كرديم كه تا نفس از راه حواس به دانش نرسد نام هستى به حقيقت بر او نيوفتد « 6 » و او مر حواس را جز اندر جسم نيابد ، پس پيدا شد كه تا نفس به جسم نپيوندد هستى به حقيقت نيابد . و چو حال اين است ، جسم آلتى است « 7 » مر رسيدن نفس را به هستى حقيقى خويش . و چو ظاهر است از مصنوعات عالمى كه چيزى كه تمامى او به ميانجى و آلتى باشد ، به آخر كار آن چيز از آن ميانجى و آلت بىنياز شود چو تمام شود ، دانستيم كه به آخر كار نفس كلّى از جسم بىنياز شود وز او دور ماند ، و جدا شدن نفوس جزوى از اشخاص جزوى جسمى بر درستى اين قول گواست .
و چو لفظ پيوستن - چنان كه به آغاز اين قول گفتيم - از خويشتن وز جدا شدن خبر دهنده است و هر نفسى از بهر وجود خويش پيونديده است ، لاجرم هر نفسى نيز از جسم جدا شونده است . و چو خصم ما - كه حشويّات امّتاند - بدان كه جانها پيش از آنكه به جسمها پيوست موجود بودند ( و جدا بودند از اشخاص و به آخر از آن جدا شوند هم چنان كه جدا بودند ) مقرّند ، دعوى ايشان كه همى
هامش
( 1 ) .CBA: + كه . / تصحيح قياسى /
( 2 ) .BA: شكلهاى .
( 3 ) .BA: خود .
( 4 ) .C: - خويش .
( 5 ) .CB: بدتر .
( 6 ) .CB: نيفتد .
( 7 ) .C: به ميانجى باشد ( است ) .