شرفپذير كه نفس است ، چنان كه خايسك و سندان و انبر و جز آن ميانجيان و دستافزارهااند از بهر « 1 » رسانيدن ( مر « 2 » ) آن صورتها را كه اندر ذات انگشترىگر است بدان سيم پاره كه صنع انگشترى همى بر او بايد كه پديد آيد و اين ميانجيان مر صورت را همىنتوانند پذيرفتن و قيمت همىنگيرند ، هرچند آن صورت از استاد انگشترىگر به ميانجى ايشان ( همى ) بدان سيم پاره رسد تا قيمتى شود .
امّا اگر كسى گويد : چرا صانع حكيم مر نفس را بىميانجيان جسم و حواس به كمال او نرساند ؟ جواب ما مر او را آن است كه گوييم : روا نباشد كه صانعى كه او مانند خويش چيزى پديد تواند آوردن خود پديد آمده نباشد « 3 » و مبدع حق او باشد ، از بهر آنكه اگر روا باشد كه ازلى چيزى پديد آرد كه آن ازلى باشد ، پديد آوردهء او از يك روى محدث وز ديگر روى قديم باشد ، و اين محال باشد و آنچه به گفتار و تصوّر اندر نيايد ، وجود او محال باشد . و چو ظاهر است كه از نفس همى نفس پديد آيد ، مانند او ظاهر شده است مر عقلا را كه نفس مبدع حق نيست ، بل ( كه ) مبدع است . و هيچ صانع نه از چيزى چيزى نتواند كردن مگر مبدع حق ، و آنچه نه از چيزى ( چيزى ) تواند كردن ، مر او را به معاونت جز خويشتن حاجت نباشد و مصنوع او جز بىميانجى پديد نيايد . و آن صانع كه مر او را ابداع نيست ، مصنوع او بىميانجى پديد نيايد و آن ميانجى كه مصنوع او بدان پديد آيد ، مصنوع مبدع حق باشد ، چنان كه هيولى اوّل و مفردات طبايع مبدعات مبدع حقاند ، وز آن گفتند حكماى دين كه هيولى مر نفس را عطاست از مبدع حق و هيولى مر حكمت علمى را پذيرنده است به ميانجى نفس از عقل اوّل . و چو نفس مبدع حق نيست و پديد آوردن او مر مانند خويش را اندر اين عالم بر درستى اين قول گواست ، مصنوع او به درجهء او بىميانجى كه آن مصنوع مبدع ( حق ) بود ، نرسد . و معنى اين قول آن است كه پديد آوردهء او مر قوّت او را جز به تدريج و
هامش
( 1 ) .CB: مر ( از بهر ) .
( 2 ) .CBA: مر . / تصحيح قياسى /
( 3 ) .B: باشد .