وجود جوهر ( نفس « 1 » ) آغاز بر « 2 » پذيرفتن است مر علم الهى را كه رسيدن او بدان علم از راه جسم است ، و جسم مر نفس را به منزلت مركب و آلت است تا از محلّ نه هست به مقرّ كمال خويش رسد ، و آن تصوّر او باشد به علم الهى - اعنى تجريد توحيد به شناختن مر لطايف و كثايف را كه نوعهاى آفرينشاند - و آنچه وجود او ( بر ) پذيرفتن معنىيى باشد از معانى ، كمال او اندر پذيرفتن آن معانى باشد كه ( او ) موجود حق آنگاه شود كه بدان كمال برسد . پس نفس ( از جسم ) جدا نشود سپس از يافتن مر حواس را اندر او ، و تصوّر كردن آنچه مر او را از بهر آن موجود كردهاند - يا به حق يا به باطل - اندر راه رسيدن ( به ) كمال خويش باشد و كمال او اندر قبول « 3 » حكمت الهى است . و مر نفس را پيش از پيوستن او به جسم و يافتن حواس ، نام علم يا جهل محال است . نبينى كه مر كودك خرد را چو به درجهء پذيرفتن علم نرسيده باشد ، جاهل نگويند و همچنان عالم نيز « 4 » نگويندش ؟ و اين حال دليل است بر آنكه نفس ناطقه اندر راه رسيدن است به كمال خويش و جهل او چيزى ثابت نيست ، بل ( كه ) عدم علم است . و اين دو چيز - كه علم و جهل است - اضداد نيستند ، چنان كه گرمى و سردى و ترى و خشكى اضدادند و هر يكى از آن به ذات خويش قائم است ، بل ( كه ) علم عينى است . از بهر آنكه او تصوّر نفس است مر چيزها را چنان كه هستند و نيستى علم كه او عينى نيست - بل ( كه ) عدم عينى است - جهل است ، چنان كه نيستى توانگرى كه او عينى مال و ملك مردم است درويشى است كه او چيزى نيست البتّه ، مگر نفى مال و ملك است . و چو حال اين است ، گوييم كه جوهر نفس چنان كه به ذات خويش قائم است به افراد « 5 » ، سپس از اين آميختن از جسم جدا شود ، و اين اعراض - بل ( كه ) صورتها - كه علم و حكمت است ، مر او را از آميختن او با جسم حاصل آيد . و
هامش
( 1 ) .C: + به .
( 2 ) .CB: - بر .
( 3 ) .C: + علم و .
( 4 ) .A: نيز عالم .
( 5 ) .C: انفراد .