را كه شرف و جمال او بدان است ، و ميانجيان جسمانى كه جسم صورت بديشان پذيرد - و آن تخمها و نطفهها و افلاك و انجماند - ايستادهاند بر تصوير مر جسم را ، لاجرم شرف بر او ظاهر همىشود بدانچه مر او را - اعنى جسم را - خواست نيست و مر نفس را خواست است ، و انقياد او همى خالص نشود به كلّيت مر صانع خويش را و ميانجيان نفسانى را - چنان كه انقياد جسم خالص شده است مر صانع را و ميانجيان جسمانى را - ، لاجرم بيشتر از نفس همى بىجمال ( و شرف ) بماند بدين سبب كه ياد كرديم ، و اين حجّتى شافى است .
امّا اگر كسى گويد : چو مقدّمهء قول تو آن است كه مر چيزها را چارهاى نيست از بازگشتن به حال خويش و همىگويي كه نفس از پيوستن به جسم همى به علم و حكمت رسد ، اين قول از تو اقرار است بدانچه نفس پيش از پيوستن به جسم جاهل و بىصورت بود ، پس نتيجه از اين دو مقدّمه آن آيد كه نفس هم چنان جاهل خواهد شدن به آخر كز اوّل بوده است ، جواب ما مر او را آن است كه گوييم : آنچه علّت گشتن حال ( او ) رسيدن چيزى ديگر باشد به كمال خويش ، چو آن چيز ديگر به كمال خويش برسد ، او به حال اولى خويش بازگردد ، از بهر آنكه ( آن ) علّت از او زايل شود ، چنان كه علّت گشتن حال جسم از آنچه او بر آن است رسيدن نفس است به كمال خويش ، لاجرم چو نفس اندر او به كمال خويش رسد - و آن يافتن او باشد از راه حواس مر محسوسات را و دليل گرفتن از آن به حواس باطن بر معقولات به مدّتى كه اندر آن مدّت نكبتى به سبب ميانجيان نادان از طبايع و افلاك و انجم و جز آن به دو نرسد - از آن پس جسم به حال خويش بازگردد و صورتها كه يافته است از گوشت و پوست و استخوان و جز آن بيفكند .
امّا آنچه اندر راه تمام شدن خويش باشد از نيستى كه مر آن را عينى موجود نيست ، نه به حال نقصان خويش بازگردد و نه نيست شود ، از بهر آنكه نيست موجودى نيست و آنچه مبدع حق مر او را نه از هست هست كند ، ابدى شود . و
زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 295
مساهمون: ناصر خسرو
ص٢٩٥