تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
چو اين جوهر يكى است بىهيچ جزوى و اعراضش هم چو او لطيف است و مر لطيف را با لطيف اتّحاد باشد نه مخالطت و نه مجاورت - چنان كه مر جزوهاى جسم را باشد كه آن يك چيز نيست - علم با جوهر نفس يك چيز شود و نفس از حدّ پذيرفتن علم بيرون آيد و به كمال رسد و هميشه ماند ، بدانچه وجود او نه از چيزى ديگر است تا بدان بازگردد . امّا اگر كسى گويد : چو همىگويي كه پيوستن نفس به جسم از بهر آن است تا نفس به علم و حكمت رسد و بدين سبب به نعمت و مال جاويدى پيوندد و رسيدن او به علم و حكمت جز از راه جسم نيست ، پس واجب آيد كه جسم از نفس شريف‌تر باشد ، از بهر آنكه آنچه چيزى ديگر از او شرف پذيرد او به غايت باشد از آن شرف و آن پذيرنده بعضى از شرف او پذيرد و اگر همهء شرف او را بپذيرد واجب آيد كه چو او شود ، پس از اين حكمت واجب آيد كه اگر نفس مر همهء شرف جسم را بپذيرد جسم شود ، پس تو چرا مر نفس را كه شرف او از جسم است همى شريف گويى و مر جسم را كه او مر نفس را شرف دهنده است خسيس گويى ؟ جواب ما مر او را آن است كه گوييم : علم حقيقت آن است كه بدانى كه چيزى از آنچه او بر آن باشد جز به تكليف مكلّفى بهتر نشود و اگر آن مكلّف بهتر از آن چيز نباشد كه تكليف او پذيرد ، يا هم چو او باشد يا خسيس‌تر از او باشد ، اگر هم چو او باشد و فاعل و مفعول اندر يك مرتبه باشد فعل پديد نيايد ، و اگر فاعل خسيس‌تر باشد آن چيز خسيس‌تر از آن شود كه هست به فعل او ، و آنچه تكليف پذيرد از مكلّف خويش ، يا به ميانجى پذيرد يا بىميانجى پذيرد ، و ما را ظاهر است كه نفس مر اين بهترى تكليفى را - كه آن پذيرفتن علم و حكمت است - بىميانجى حواس و آموزندگان و رهنمايان از محسوسات همىنپذيرد . پس گوييم كه حواس و جسم و محسوسات همگان ميانجيان‌اند تا همى شرف از مكلّف به مكلّف برسد ، و مكلّف صانع عالم است و مكلّف نفس است ، و جسد و حواس و اجسام اندر ميانه دست‌افزارهااند از بهر رسانيدن مر شرف صانع را بدين