آن گفتيم . و اگر ممكن بودى كه نفس جز بدين تصوير و تشريح كه از صنع صانع حكيم بر جسم افتاد دانا شدى يا از اين « 1 » صنع فايده يافتى كه به نفس بازنگشتى ، اين صنع بيهوده و بازى بودى ، و اين گمان بىخردان است ، چنان كه خداى تعالى همىگويد ، قوله :
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلًا ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ
« 2 » .
و شرف اين جوهر خسيس متبدّل الاحوال - كه جسم است - از پيوستگى او با نفس بدانچه به دو همىرسد از حس و حركت ارادى و آرايشهاى روحانى ، مر نفوس عقلا را دليل است بر شرف يافتن نفس نيز از پيوستگى او با جسم به راه حواس از علم و حكمت . از بهر آنكه هر يكى از اين دو جوهر پذيرندهء صورت است و شرف جوهر به صورت است و صورت جسم محسوس است و صورت نفس معقول است ، و چو صورت محسوس مر جسم را بدين پيوستگى كه ياد كرديم همى ( به ) حاصل آيد ، ( خردمندان را ببايد شناختن كه صورت معقول مر نفس را نيز از اين پيوستگى كه ياد كرديم همى به حاصل آيد ، ) و داند خرد تمام و نفس بيدار گشته كه چو از اين صنع مر اين يك جوهر را كه جسم است چندين شرف و كمال به حاصل آيد ، روا نباشد كه مر آن ديگر جوهر را از اين صنع فايدهاى نباشد ، و روا نباشد كه صنع ( صانع « 3 » ) حكيم بر دو جوهر اوفتد : از يك روى حكمت و خير و تشريف باشد ، وز ديگر روى جهل و شرّ و توضيع باشد .
امّا اين اشتباه مر بيشتر از خلق را تا همى مر تشريف نفس را منكر شوند ، به دو سبب همىاوفتد « 4 » : يكى بدان كه جوهر نفس را همى اثبات نتوانند كردن ، و ديگر بدان كه شرف نفس اندر انقياد او بسته است مر صانع خويش را ( و آن انقياد از او مر صانع را ) جز به ميانجيان نفسانى نباشد . و دليل بر درستى اين قول آن است كه جسم جوهرى منقاد است مر صانع را و مهيّاست مر پذيرفتن صورتهاى خويش
هامش
( 1 ) .CB: آن .
( 2 ) . ص ( 38 ) : 27 .
( 3 ) .B: - صانع .
( 4 ) .CA: افتد .