نفس زنده شونده است و صنع جز از بهر بهتر كردن مر چيزى را نباشد و بدتر شدن چيز جز به گشتن از حالى كه بر آن است و نارسيدن به كمال بهترى نباشد ، خردمند مر اين قول را كه همىگوييم : پيوستن نفس به جسم از بهر آن است تا نفس بهتر از آن شود كه هست ، منكر نتواند شدن .
آنگاه گوييم كه بهترى نفس كه او جوهرى است پذيرا « 1 » مر آثار عقل را ، جز به پذيرفتن او مر علم و حكمت را نباشد ، از بهر آنكه علم و حكمت اثرهاى عقلاند و اعراضاند مر جوهر نفس را و شرف هر جوهرى بر حسب شرف عرض اوست .
و علم و حكمت به نفس جز از راه حواس نرسد و حواس مر نفس را جز اندر جسم حاصل نيايد . و نفس سوى آنچه از راه حواس بر آن دليل نيابد راه نيابد ، چنان كه نابيناى مادرزاد مر رنگها و شكلها و حركتها را تصوّر نتواند كردن و گنگ مادرزاد مر آواز نشناسد البتّه « 2 » ، چنان كه اندر قولى كه اندر حواس ظاهر گفتيم شرح اين احوال كرده شده است . و اگر كسى مر اين قول را كه همىگوييم : علّت پيوستن نفس به جسم آن است تا نفس بهتر از آن شود كه هست بدانچه از راه حواس ظاهر بر محسوسات مطّلع شود و حواس ظاهر او مر حواس باطن او را سوى معقولات راه برد ، منكر شود ، دانا شدن نفوس مردم درست حواس و جاهل ماندن نفوس كسانى كه حاست بينايى يا شنوايى او « 3 » مختل است ، ما را گواهى دهد و مر او را دروغزن كند ، با آنكه نگاشتن صانع حكيم مر جسم را بر اين نگارهاى بسيار و صورتهاى گوناگون و حاصل شدن معنىهاى بسيار از اين يك جوهر و اندر اين يك جوهر كه جسد مردم است به سبب اين صورت جسمى و ايستادن قوّتهاى نفس ناطقه اندر جاىهايى كه مر آن را از بهر آن قوّتها كردهاند و مطّلع شدن نفس ناطقه بدان قوّتها از راه آن جاىهاى جسمى جسدى بر آن معنىها كه مر او را بر آن جز از آن راه اطّلاع نيست همه كتابهاى الهى است ، چنان كه پيش از اين شرح
هامش
( 1 ) .C: پذيرنده .
( 2 ) .B: - البتّه .
( 3 ) .B: ايشان .