اولى خويش كه ايجاد ايشان بر آن بوده است . و ميل هر يكى از اين دو جوهر سوى جدا شدن از يكديگر به طبع ، گواست بر آنكه آن ايجاد كه ايشان جدا جدا ( بدان « 1 » ) موجود شدند ، از مبدع ايشان بىميانجى بوده است ( و اين پيوستگى مر ايشان را با يكديگر پس از ايجاد به ميانجيان بوده است « 2 » ) تا از اين امتزاج و ازدواج كه به ميانجيان يافتهاند گريزندهاند ، و بدان انفراد كه به صنع مبدع يافتهاند آرزومندند ، هم چنان كه مركّباتى كه از طبايع همى به ميانجى پديد آيند - از نبات و حيوان - ميل دارند سوى فساد اين تركيب از اين تركيب دوم كه به ميانجيان يافتهاند و بازگشتن سوى آن حال اولى خويش كه مر آن را از صانع خويش بىميانجى يافتهاند - اعنى كه خاك نه به ميانجى افلاك و انجم خاكى يافته است و آب و هوا و آتش نيز نه بدين ميانجيان علوى آبى و هوايى و آتشى يافتهاند ، بلكه اين اجسام مر اين صورتهاى اولى را به صنع مبدع يافتهاند بىميانجى - از آن است كه مركّبات به تركيب دوم سوى آن تركيب اولى بازگردندهاند و مر آن را به طبع جويندهاند .
و چو درست كرديم كه وجود اين دو جوهر به آغاز جدا جدا بوده است و مر چيزها را چارهاى نيست از بازگشتن به حال اوّلى خويش ، چنان كه خداى تعالى همىگويد ، قوله :
كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ وَعْداً عَلَيْنا إِنَّا كُنَّا فاعِلِينَ
« 3 » ، گوييم كه به ضرورت عقل واجب است كه پيوستن نفس به جسم از بهر آن است تا بهتر از آن شود كه او به آغاز بر آن بوده است و اين بهترى مر او را جز از راه پيوستن او به جسم حاصل نيايد . و برهان بر درستى اين قول آن آريم كه همىبينيم كه جسم از پيوستن با نفس همى بهتر از آن شود كه هست - به غايت بهترى - ، از بهر آنكه همى زندگى و حركت به ارادت يابد پس از آنكه مر او را نه زندگى است و نه خواست ، و زنده شدن مرده غايت بهترى او باشد . و چو صنع ظاهر است بدانچه جسم به
هامش
( 1 ) .B: - بدان .
( 2 ) .B: - و اين پيوستگى . . . است .
( 3 ) . الأنبياء ( 21 ) : 104 .