پيش روان خويش را به پيغامبرى و بر متابعان خويش به دعوى پيغامبرى - پس از آنكه مر آن را منكر بودند - دروغزن كردند « 1 » ، بچشيدند و بكشيدند ، نيز « 2 » به دو گروه شدند : گروهى گفتند كه نفس مردم پس از آنكه از جسد جدا شود ناچيز شود - هم چو نفسهاى نباتى و حيوانى - و بىجسد گفتند مر او را وجودى نيست البتّه ، و او چيزى نيست مگر اعتدال كز طبايع همى پديد آيد به حركات اجسام و اجرام علوى ، و پديد آمدن مردم و ديگر حيوان و نبات نه به خواست صانع مريد است تا از چرايى او باز شايد جستن ، و اين گروه حشويّات فلاسفهاند كه دهريانند . و ديگر گروه گفتند كه نفس را پس از جدا شدن او از جسد به ذات خويش قيام است . ]
[ آنگاه اين گروه نيز به دو فرقه شدند : يك فرقه گفتند كه مر نفس را جز اين عالم جسمى سرايى نيست و جزاى نيكى و بدى هم اندر اين سراى يابد اندر اجسام و پيوستن او به جسم به صنع بارى است تا مر لذّات را اندر اين سراى بيابد . و اين گروه مر نفوس را مراتب نگويند ، بلكه گويند كه نفس بر مثال پيشهورى است كه همه پيشهها بداند چو دستافزار پيشهها بيابد ، و جسم مر او را به منزلت دستافزار است ، اگر اندر جسم مورچه آيد ، مر آن آلت را كار بندد و مورچگى كند و اگر اندر جسم اسپ آيد اسپى كند ، بر مثال مردى كاركن « 3 » كه اگر آلت درودگرى يابد درودگرى كند و اگر آلت بافندگى يابد جولاهگى « 4 » كند . و گويند : نفوس اندر اجسام همىگردد اندر اين عالم ، و اين قول سقراط است اندر كتاب فادن و قول افلاطون است اندر كتاب طيماوس و قول ارسطاطاليس است ، با آنكه قول اين حكما مختلف است اندر كتب ايشان بدين معنى ، و بدان ماند كه وقتى اندر اين معنى بر اعتقادى بودهاند كه به آخر زمان خويش بازگشتهاند از آن ، به خاصه افلاطون ، امّا قول سقراط به تناسخ است . و ديگر فرقه گفتند كه نفس بر هيولى به نادانى و غافلى خويش فتنه شده است و از عالم خويش بيفتاده است و
هامش
( 1 ) .CB: + و . / تصحيح قياسى /
( 2 ) .B: - نيز .
( 3 ) .B: - كاركن ؛C: كاركنى . / تصحيح قياسى /
( 4 ) .B: جولاهى .