پيوسته است اندر زايش امثال خويش ، بدان سبب كه پديد آمدن آن نفوس اندر آن اشخاص كه نخست پيدا آمده است ، به ابداع بوده است بىميانجى نر و ماده و تخم و نطفه ، و مصنوع اشخاص الهى كه بىميانجى پديد آيد روا نيست كه برخيزد ، چنان كه گفتيم اندر معنى بازگشتن اشخاص به اصول طبايع كه آن به صنع الهى مصنوع است ، و لذّت يافتن حيوان از مجامعت بر درستى اين دعوى گواست . و اگر آن صنع نخستين نبودى به ابداع ، حيوان با يكديگر جفت نگرفتندى و زايش نبودى . و هم اين است حال تخمهاى نبات كه جملگى آن همى جفتگرفته پديد آيند ، از بهر آنكه مر ايشان را حركت ارادى نيست ، و آن جفت [ گرفتن از جفت گرفتن حيوان عجبتر است ، چنان كه پيش از اين گفتيم . ]
[ امّا صنع الهى - اعنى ابداع - آن است كه عقل را اثبات آن اضطرارى است ، و ليكن از تصوّر كردن چگونگى آن عاجز است ، و صنع نفس آن است كه عقل بر تصوّر آن مطّلع است . و مثال آن چنان است كه عقل داند كه بارى - سبحانه - ] هست كنندهء عقل و نفس و هيولى [ و صورت است ] نه از چيزى ، و ليكن نتواند تصوّر كردن كه چيزى نه از چيزى چگونه شايد كردن . [ و همچنين ] داند كه اشخاص نخستين از مردم و حيوانات زايشى و نباتهاى با تخم و بار به ابداع پديد آمده است تا پس از آن زايش و رستن پيوسته گشته است ، و ليكن نتواند تصوّر كردن كه جفتى حيوان چگونه بوده شود بىزايش ، از بهر آنكه اين صنعتهاى « 1 » الهى است و چو صنع الهى را مراتب است و آن صنع كه تركيب طبايع ( به دو ) پديد آمده است پيش از صنع اصلهاى اشخاص نبات و حيوان بوده است ، اين صنع دوم به ميانجى آن [ صنع ] نخستين پديد آمده باشد . از آن است كه اين صنع دوم به نوع باقى است نه به اشخاص ، ( و اشخاص ) مايل است به بازگشتن سوى آن صنع نخستين و آن صنع نخستين بر اصول طبايع افتاده است ، لا جرم آن اصول به ذوات خويش باقى است و نفس كه او جوهرى بسيط
هامش
( 1 ) .CB: صنعهاى .