ميانجى اجسام حاصل شده است مر او را . و چو حال اين است كه آنچه از مادّتى ( به مدّتى « 1 » ) همىبوده شود باز به مدّتى همى فساد پذيرد ( و آن فساد چيزى نيست مگر بازگشتن اجزاى آن صور « 2 » شخصى به صورتهاى اولى خويش ) و درست كرديم كه بودش افلاك و انجم نه از مادّتى بوده است و نه به مدّتى ، روا نيست كه بقاى اين مصنوع كه عالم است به مدّتى متناهى باشد ، مگر كه صانع او اندر فساد او صلاحى بيند و پديد آرد ، از بهر آنكه اندر فساد چيزهايى « 3 » صلاح ديگر چيزها ظاهر است اندر عالم . و اللّه يفعل ما يشاء .
و مر نفس ناطقه را ( از « 4 » ) پيوستن به جسم سزاوار خويش ، دو قوّت به فعل آيد « 5 » : يكى قوّت علم كه نخست فعلى از افعال او تصوّر است مر چيزها را اندر ذات خويش به اعتقادى چنان كه چيزها چنان است ، و ديگر قوّت عمل كه نخست فعلى از فعلهاى [ او آرزومندى اوست سوى طلب كردن مر آن چيز را كه اندر جوهر او مركوز است طلب آن از براى « 6 » بقاى ابدى . و هر نفس ] كز اين دو قوّت او اين دو فعل به وجود [ نيايد ، آن ] نفس بهيمى باشد و آن نفس [ كز كار بستن اين دو فعل نياسايد ، آن نفس نفس فريشتگى ] باشد . پس پيوستن نفس به جسم علّت است مر به فعل آمدن اين دو قوّت را كه او بر آن محتوى « 7 » است از او . و جسم مر نفس را مركبى شايسته است مر رسيدن را از منزلت قوّت به شهر فعل . و پيوستن نفس كلّى به اجرام علوى كه فاعلانند بر دوام به صنع الهى است كه مر آن را چگونگى نيست بدانچه نه به مادّتى است و نه به مدّتى ، اعنى كه آن صنع بر مادّتى نبوده است كه آن حاصل بوده است پيش از اين صنع ، چنان كه گفتيم . و پديد آمدن جفتى مردم به آغاز بودش كز جفتى كمتر نشايد و بيشتر از آن روا
هامش
( 1 ) .B: - به مدّتى .
( 2 ) .B: مصوّر .
( 3 ) .CA: چيزها .
( 4 ) .B: - از .
( 5 ) .C: آمد .
( 6 ) .B: - براى .
( 7 ) .C: محصول .