كه اگر مر آن اجسام را از مادّتى كردندى ، به مدّتى بايستى كردن و اگر آن مادّت به مدّتى كرده شدى ، به ميانجى ديگر اجسام بايستى كه كرده شدى ، و اگر چنين بودى اجسام نامتناهى بودى . و چو جسم متناهى است ، اين حال دليل است بر آنكه بودش اجسام علوى به ميانجى ديگر اجسام نبوده است و چو به ميانجى ديگر اجسام نبوده است ، نه از مادّتى بوده است و نه به مدّتى . و بودن اجسام فرودين - اعنى اشخاص مواليد - از مادّتى به مدّتى به ميانجى ديگر اجسام ، برهان است بر درستى اين دعوى كه گفتيم : بودش اجسام برين نه از مادّتى بوده است و نه به مدّتى ، از بهر آنكه به ميانجى ديگر اجسام نبوده است ، و اين برهانى روشن است .
و چو مر اين قول را روشن كرديم ، اندر تقويت اين معنى گوييم كه آنچه از اجسام سپس « 1 » از مادّتى به مدّتى همى به كمال خويش رسد ، نيز به مدّتى ( همى « 2 » ) فساد پذيرد و آن فساد چيزى نيست مگر بازگشتن او بدان صورتهاى اولى كه هيولى نخستين مر آن را از صانع اولى بىميانجى پذيرفته بود ، اعنى چو شخص كز طبايع تركيب يافته باشد فساد پذيرد ، معنى قول ما كه گفتيم : شخص حيوان فساد پذيرد « 3 » ، آن باشد كه همىگوييم : آنچه « 4 » او خاك بود به صورت خاكى بازگشت و آنچه آب بود و هوا و آتش به اصول خويشتن بازگشتند . و خاكى و آبى و هوايى و آتشى بر هيولى اولى صورتهاى نخستين است كه هيولى مر آن را از صانع « 5 » بىميانجى پذيرفته است ، بل ( كه ) وجود او با اين صورتها بوده است ، و اين فساد چيزى نيست مگر تباه شدن صنع ميانجيان جسمانى . پس پيدا كرديم كه فساد اشخاص مواليد ، بازگشتن جوهر جسم است از صورتى كه آن به ميانجى اين آلات و ادوات علوى حاصل شده است بر ( او به ) صورتهايى كه آن به « 6 »
هامش
( 1 ) .C: متنفّس .
( 2 ) .c: - همى .
( 3 ) .B: پذيرفت .
( 4 ) .CBA: + از . / تصحيح قياسى /
( 5 ) .C: + نخستين .
( 6 ) .BA: بى .