نباشد « 1 » و همچنين از حيوانات بىسخن آنچه ( نوع ) او به زايش باقى « 2 » است از صنع الهى بىميانجى و زايشى و رستنى ، اندر عقل ثابت است .
آنگاه نفس كه او فاعل « 3 » جسم ( است ) و نامتناهى است و قوّتش نامتناهى است ، قدرت يافته است بر آراسته كردن مر اجزاى طبايع را مر « 4 » پذيرفتن اجزاى او را ، اعنى مر نفوس جزوى را . و بدين قول نه آن همىخواهيم كه نفس از نفس « 5 » جزوى است بدان روى كه بعضى از اوست ، از بهر آنكه نفس نه جسم است و چو نه جسم است متبعّض نيست ، بل ( كه ) مر جوهر نفس را ميل بر پديد آوردن است مر امثال خويش را بدان قوّت الهى كه يافته است ، و الهيّت از اين صفت پاك است ، بلكه آنچه از او چو اويى « 6 » پديد آيد بىآنكه از ذات او نقصانى شود ، آن نفس است . و آراسته كردن نفس مردم و ديگر حيوانات زاينده مر اجزاى طبايع را اندر هيكل خويش مر پذيرفتن ديگر نفس را هم چو او « 7 » به حدّ قوّت تا هم بدان تدريج كه ظاهر است از بودش نفس اندر كالبد به فعل آيد ، مر اين دعوى ما را برهان است . و هم اين است حال آراسته كردن نفس روينده « 8 » مر اجزاى طبايع را اندر كالبد نباتى خويش از بهر پذيرفتن امثال خويش و به وجود آمدن آن ، چنان كه گوييم : آن نفس كه اندر آن جفت است كه او يك دانهء گندم است با يك ديگر دانهاى از دانهها « 9 » ( تواناست ) بر آراسته كردن مر اجزاى طبايع را اندر نبات خويش كه آن سراى اوست يا جسد اوست به مثل ، تا بپذيرد مر نفسهايى را از نوع او كه مر هر يكى را از آن همان قوّت و فعل باشد كه مر او راست . و مادّت از معدن نفسى كلّى كه آن افلاك است بر اين جفتان كه اوّلهاى آن ( به ) صنع الهى - اعنى به ابداع - پديد آمده است پيوسته است . و شوق و لذّت بدين نفوس
هامش
( 1 ) .A: نشايد ( روا نباشد ) ؛B: باشد .
( 2 ) .BA: يافته .
( 3 ) .A: + از آن .
( 4 ) .C: بر .
( 5 ) .CB: نفسى .
( 6 ) .A: چنويى .
( 7 ) .A: همچنو ؛B: همچئو .
( 8 ) .C: نباتى .
( 9 ) .A: دانههاى .