فاعل شود ، از نخست همى به جسمى پيوسته شود كز او فاعلتر جسمى نيست و آن جسم ( جوهر ) فلك است و كواكب كه فعل از صانع حكيم پذيرفته است بىميانجى و صنع صانع حكيم مر جوهر او را اندر صورت فعل غرقه كرده است . و چو اشخاص حيوان بر جوانب اين مركز پديد آينده است ، اين حال دليل است بر آنكه اين افاضت بر مركز از حواشى عالم است . و چو اشخاص حيوان كه آن اجزاى طبايع است ، به پيوسته شدن جوهر نفس به دو همى زينت و رونق پذيرد پس از آنكه بىزينت و رونق باشد و همى فاعل شود سپس از آنكه منفعل بود ، باز چو اين جوهر از اين اشخاص جدا شود ، اين زينت و رونق و فعل همى از او بشود و اجرام علوى از افلاك و كواكب بر حال ماندهاند و نه صورت ( از ) ايشان همى زايل شود و نه فعل ، اين حال دليل است بر آنكه كلّ اين جوهر كه اجزاى « 1 » آن به مركز آينده است و آن اجرام كه احوال ايشان ثابت است مفاض است پيوسته ، و اين جوهر از نخست بدان [ جسم عالى پيوسته است تا اين جسم عالى به مجاورت اين جوهر - كه فاعل حقيقت است - بر دوام فاعل گشته است و بدانچه صنع را از صانع بىميانجى پذيرفته است ، مانند صانع خويش هميشگى فاعل شده است . ]
[ آنگاه گوييم كه جسمى كه نفس به دو پيوسته است كاملتر است از جسم بىنفس . و مر ] نفوس را مراتب است و شريفتر نفسى نفس ناطقه است ، پس شريفتر جسمى جسم مردم است اندر حال زندگى او . و رسيدن او به كمال خويش از مادّتى است به مدّتى به ميانجى ديگر اجسام - چنان كه پيش از اين ياد كرديم - و آن اجسام كه جسد مردم به ميانجى ايشان [ همى از ] مادّتى به مدّتى به كمال خويش رسد كاملانند - اعنى افلاك و نجوم - و جسم متناهى است . پس لازم آيد كه رسيدن اين اجسام كه جسد مردم [ به ] ميانجى ايشان همى به كمال خويش رسد « 2 » ، نه از مادّتى بوده است و نه اندر مدّتى . و برهان بر درستى اين قول آن است
هامش
( 1 ) .CB: اجزا از آن .
( 2 ) .CB: + به كمال خويش .