تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
بىمقدار و نامميّز و بدين اسباب از الفنج علم و حكمت بازماند ؟ پس اين خيرات [ كز ] علايق جسد است ، بر مثال مركب و آلت است مر نفس را از بهر رسيدن او به كمال دوم خويش ، و هرچند مر او را بر راست كردن اين آلات از عقل مظاهرت است ، اگر مركب و آلتش راست و مهيّا باشد مر رفتن را سوى كمال و يافتن مر آن شرف را ، رسيدن او بدان ( هم ) زودتر باشد و هم بىرنج‌تر . و چو حال اين است ، گوييم كه نفس مردم از منزلت جهل يا از شهر غفلت همى بر مركب جسم به دليلى حواس سوى شارستان علم يا بوستان حكمت شود و او اندر اين راه بر مثال مسافرى است كه جز بر اين مركب و با اين دليلان مر او را سفر كردن نيست . و چو مر او را پيش از نشستن بر اين مركب و يافتن اين دليلان نام علم يا جهل دادن محال است ، روا نيست كه گوييم : پيوستن او بدين دليلان و رهنمايان و نشستن او بر اين مركب به خواست خويش است . و چو نشستن او بر اين مركب و رفتن او سپس « 1 » اين رهبران به ذات خويش نيست و به خواست ديگرى است و رفتن چيزى يا كسى بر مراد ديگرى جز به تكليف نباشد ، ( پس پيدا شد ) كه نفس بر مركب طبيعت به تكليف صانع حكيم همىنشيند . و چو مركب نفس كه ظاهر است و او بدان همى به علم و حكمت رسد اين هيكل مردم است كه به مدّتى اندك همى ويران شود و ويرانى او را علّت جدا شدن اين سوار او باشد از او و اين هيكل تا اين جوهر بر اوست آبادان و كاركن است ، واجب آيد از حكم عقل كه اين جوهر اندر اين ( كالبدهاى جزوى همى از كالبدى كلّى آيد كه آن ) كالبد هميشه آبادان و كاركن باشد و جز به سپرى شدن اين جوهر آن كالبد كلّى ويران و بىكار نشود . و چو همىبينيم كه اين كالبد كه ما راست بر مركز عالم است وز خاك است كه او منفعل به حق است بىهيچ فعلى - چنان كه اندر باب فاعل و منفعل پيش از اين ( اندر اين كتاب به شرح سخن ) گفتيم - همىدانيم كه ( آن ) جوهر كه او فاعل حقّ است و جسم به مجاورت او همى
هامش
( 1 ) .CB: پس .