است مر پذيرفتن خيرات را اندر زمان مقارنت « 1 » او با جسم ، و اتّضاع و « 2 » اهمال « 3 » او اندر نارسيدن اوست بدان خيرات كه او سزاوار آن است . و نفس اندر مدّت متّصل بودن خويش به جسم بر مركب حواس اندر راه رسيدن خويش است از حالى كه آن نه خير است و نه شرّ تا « 4 » به درجات خير يا به دركات شرّ ، بر مثال كاغذى سپيد « 5 » كه اگر به دست حكيمى مصلح رسد به علم و حكمت آراسته شود و اگر به دست جاهلى مفسد افتد به سخف و سفاهت آلوده شود .
و رسيدن اعراض خاص جوهر نفس - كه آن علم و حكمت است - به دو به تكليف است و صنع صانع ( جز ) تكليف چيزى نيست ، از بهر آنكه تكليف تغيير باشد . و چو نفس كه او نه زنده و نه مرده است بدين تكليف همى زنده شود ، جز چنان همىشود كه هست سوى بهترى و شرف ، ( و چيزى ) جز به مغيّر متغيّر نشود چو تغيّر او سوى بهترى و شرف باشد ، امّا چو عنايت مغيّر از او بريده شود ، سوى حال اولى خويش - كه آن حال مر او را پيش از پذيرفتن او بود مر صنع را - بازگردد و آن فساد باشد مر او را . پس بدين شرح كه بكرديم ، پيدا شد كه رسيدن نفس به علم و حكمت به خواست صانع حكيم است و بازماندن جوهر او از اين اعراض كه به خاصه مر او راست و پيوسته شدن اضداد اين اعراض به دو نه به خواست صانع اوست ، بل ( كه ) به تقصير اوست و به تقصير ميانجيان كه مصنوع به ميانجى ايشان به كمال اولى خويش رسيده است .
و معنى اين قول آن است كه نفس به كمال خويش - كه آن مردم را كمال دوم است - از علم و حكمت به كوشش خويش رسد و به پاكيزگى مزاج و اعتدال طبيعت كه آن ميانجياناند مر رسانيدن او را به كمال اولى ( او ) - كه آن آراستگى اوست مر پذيرفتن علم را به وقت بلاغت جسد او - ، و چو او تقصير كند اندر
هامش
( 1 ) .A: مقاربت .
( 2 ) .CB: - اتّضاع و .
( 3 ) .A: انهمال .
( 4 ) .A: يا .
( 5 ) .CB: سفيد .