كون [ و فساد چيزى نيست جز بازرسيدن « 1 » چيز به تمامى كون تا بازگشتن به كون سوى « 2 » اصلهايى كه بودش او بر آن بوده است . و چو ظاهر است كه نفس نه جسم است و علم و حكمت و فضايل اعراض اويند ، پيدا شده است كه او جوهر است و وجود او ] به اعراض اوست ، چنان كه وجود [ جسم به ] اعراض اوست . و نفاست و خساست جوهر بر [ حسب ] نفاست و خساست اعراض او باشد ، چنان كه ما دانيم كه بوى خوش عرضى است از اعراض و مر مشك را نفاست عرض او عزيز و نفيس گردانيده است [ و ] سرگين به خساست عرض خويش خوار و خسيس مانده است . و بدان گفتيم كه نفس پذيراى اعراض است از علم و حكمت و تبصير و تذكير « 3 » و جز آن و نگفتيم [ كه او ] پذيراى اضداد اين اعراض است از جهل و گزاف و غفلت و فرامشتكارى « 4 » ، كه اين اعراض فرومايه به دو همى از بازماندن او نيز ستوده شود [ از پذيرفتن ] آن اعراض كه مر او را خاصه است اندر آفرينش عالم . و پيوستن نفس لطيف زنده به جسم كثيف مرده و زندگى يافتن اين جوهر روحپذير بىروح بدين جوهر زندهء بىمرگ ، گواست بر وجود صانعى مكلّف كه اين تأليف به ميان اين دو جوهر كه از يكديگر به صفت جدااند ، از تأليف اوست .
و چو صانع حكيم موجود است - چنان كه اندر باب اثبات صانع گفتيم - و صنعپذير اين دو جوهر است كز او يكى جسم است و ديگر نفس است و جسم به صنع او زنده شده است و شريفتر از آن گشته است كه بوده است ، لازم آيد شناختن كه غرض صانع از اين صنع لطيف ، تشريف اين دو جوهر است نه توضيع آن . و چو غرض صانع تشريف جوهر نفس است و تشريف او مر جسم را به روح به مجاورت نفس با او بر اين دعوى برهان است ، پيدا آمد كه جوهر نفس آراسته
هامش
( 1 ) .B: نارسيدن .
( 2 ) .B: - كون سوى .
( 3 ) .BA: تبصّر و تذكّر .
( 4 ) .CB: فراموش كارى .