تأثيرپذير و مؤثّر و تأثير ، هر سه نه از « 1 » اجسام باشند . و چو لازم است كه تأثير كه به جسم رسد روزى از او برخيزد ، از عكس قياس واجب آيد كه آن تأثير كه نه از جسم آيد و نه اندر جسم آيد ، از تأثيرپذير خويش برنخيزد . پس درست كرديم كه رونق و بها و جمال كه به نفس ناطقه رسد و آن علم و حكمت باشد ، هرگز از او جدا نشود .
و آنچه جمال و بها و رونق « 2 » از او جدا نشود ، هميشه اندر نعمت باشد و آنكه هميشه اندر نعمت باشد بهشتى باشد ، چنان كه خداى تعالى همىگويد ، قوله :
لَهُمْ فِيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ * خالِدِينَ فِيها أَبَداً إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ
« 3 » . پس نفس ناطقه كه به حكمت و علم رسد بهشتى شود . و اندر مقابلهء اين وضع ، جهالت و رذالت برابر فضيلت و حكمت ايستاده است مر نفس ناطقه را كه چو بدان آلايشها و تيرگىها بيالايد ، نيز آن هرگز از او جدا نشود ، پس از آنكه از كالبد جدا شده باشد و مجرّد مانده ، و هميشه اندر آتش خداى بماند ، چنان كه خداى تعالى همىگويد ، قوله :
وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ
« 4 » . ) پس « 5 » خردمند آن است كه نفس خويش را هم امروز به بهشت رساند به علم و عمل كه رهايش ابدى اندر اين است .
( آنگاه گوييم كه جمله سخنى كه آن با برهان مقرون است آن است كه نفس ناطقه جوهر است و هر جوهرى پذيراى اعراض است و جمال و بهاى جوهر به اعراض است و اعراض جوهر نفس علم و حكمت و تميز و فهم و تبصير و ديگر فضايل است . ) و آنچه كه « 6 » او پذيراى معنىيى باشد از معانى ، چو از پذيرفتن آن معنى بازماند ، ضدّ آن معنى كه او پذيراى آن باشد به دو پيوسته شود ، از بهر آنكه اضداد اندر مقابلهء يكديگر ايستادهاند اندر آفرينش ، بر مثال بودن فساد اندر مقابلهء
هامش
( 1 ) .B: - از .
( 2 ) .B: + او .
( 3 ) . التوبة ( 9 ) : 21 ، 22 .
( 4 ) . البقرة ( 2 ) : 217 .
( 5 ) .CB: - پس .
( 6 ) .C: - كه .