شود ، ابد الآباد با آن خيرات بماند و با او يك چيز شود . و بازنموديم مر خردمند را كه خيرات و بها و جمال كه به اجسام همىرسد ، از اجسام همىرسد و آنچه از اجسام آيد و به اجسام رسد جسم باشد ، و آنچه جسم باشد و از جسم آيد ، به جسم بازگردد . ) و جمال و بها و رونق حيوان و نبات اندر اجسام است و چو اندر اجسام است ، از اجسام است . پس لازم آيد كه آن تأثيرات كه نبات و حيوان بدان همى جمال و بها و رونق يابد نيز اجسام است ، هرچند كه لطيف است . آن اجسام كه اين خيرات جسمى همى از آن آيد اجرام فلك است و آن خيرات پس از آنكه از اين اشخاص جدا شود با « 1 » اجرام فلكى بازگردد . و اين خيرات كه موجود كنندهء اين اجسام است « 2 » ، وجود آن خيرات بدانچه اجسام است - هرچند لطيف است - اندر اجسام است . و آنچه بها و ( جمال و ) رونق او به تأثير اجسام باشد ، وجود او ( وجود ) امكانى باشد نه وجود واجبى ، ( از بهر آنكه بازنموديم كه تأثير جسم از جسم « 3 » باشد و بازگردد بدان جسم كز او آمده باشد و مؤثّر او مر او را به خويشتن باز كشد از بيم فناى خويش ، از بهر آنكه چو از محدود چيزى جدا همىشود و به دو بازنگردد ، به اندك روزگار آن محدود فنا پذيرد . و چو وجود اين تأثيرپذير به آن تأثير باشد كه او همى به مؤثّر خويش بازخواهد گشتن ، او ممكن الوجود باشد نه واجب الوجود « 4 » ، و ممكن الوجود فانى باشد . و چو بها و جمال و رونق نبات و حيوان اندر اجسام است ، آن جمال و بها نيز اجسام است و از اجسام است و ناچار بدان اجسام كه از آن اجسام آمده است بازگردد و چو تأثيرات از او بازگردد ، مر او را پس از آن وجود نباشد . )
( و بر اثر اين قول گوييم كه آنچه بها و جمال و رونق او به تأثيرى باشد نه از اجسام ، آن تأثير نيز « 5 » نه جسم باشد و چو نه جسم باشد ، نه اندر جسم باشد . پس
هامش
( 1 ) .CB: به .
( 2 ) .CBA: + و . / تصحيح قياسى /
( 3 ) .B: از جسم جسم .
( 4 ) .B: - نه واجب الوجود .
( 5 ) .C: - نيز .