تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢
و گوييم كه خيرات اندر عالم بر جواهر پديد آينده است و چنان كه جوهر به دو نوع است : از او يكى جسم محسوس است و ديگر نفس معقول ( است ) ، خيرات نيز به دو نوع است : يا خيرى است كه به جوهرى رسد تا مر آن جوهر را تمام كند و وجود آن جوهر و كمال او بدان خير باشد - چنان كه بينايى مر جوهر چشم را ( تمام‌كننده است و كمال چشم ) بدان است و چشم بىاين نه چشم است و چو روح نباتى و حيوانى است « 1 » كه به جسم رسد تا جسم بدان تمام شود و حركت و بها « 2 » و رونق يابد - يا خيرى ( است ) كه به جوهرى رسد كه مر آن جوهر را وجود ندهد ، بل ( كه ) بيارايدش - چنان كه علم و حكمت [ و فضيلت است كه « 3 » مر جوهر نفس ناطقه را بيارايد و موجود همىنكندش چنان كه روح نباتى مر نبات را همى موجود كند - . آن‌گاه گوييم كه هر چيزى كه آن مر اجسام را شرف دهد و بيارايد ، آن چيز « 4 » جسم باشد . و آنچه جسم باشد از جسم آيد ، هرچند آينده لطيف باشد و به حس مر او را اندر نشايد يافتن ، چنان كه بوى مشك و گل و جز آن جسم است كز او همى جدا شود . ] نبينى كه چو زمانى دراز در آيد ، مشك و گل و جز آن را بوى نماند ؟ و اين [ حال دليل است بر آنكه بوى ] نيز جسم است كه جسم مر او را همىبپذيرد . و به جملگى هر معنى كه آن از جسمى پديد آيد و به جسم رسد ، جسم باشد و آنچه از اجسام پديد آيد ( از ) تأثير اندر اجسام ( ناچار به آخر هم بدان اجسام بازشود ) كز او پديد آمده است . و دليل بر درستى اين قول آن است كه جسم محدود است و چو از محدود چيزى نيز فرا آيد « 5 » از تأثيرات - و آن تأثير جسم باشد چنان كه گفتيم - آن تأثيركننده نقصان پذيرد . و اگر نقصان همىپذيرد « 6 » و به دو از آن چيز « 7 » باز نشود ، آن تأثيركننده به اندك‌مايه زمان فنا پذيرد . و چو اجرام
هامش
( 1 ) .C: - است . ( 2 ) .A: بهاى . ( 3 ) .B: - است كه . ( 4 ) .C: + نه . ( 5 ) .CB: برآيد ( نيز فرا آيد ) . ( 6 ) .C: نپذيرد . ( 7 ) .CB: چيزى .