علمى كه مر او را نيست چالاكتر « 1 » شود و بدانچه بياموزد بر آموختن آنچه مر او را آموختنى باشد قدرت بيشتر يابد و اين حال به خلاف احوال جسمانيّات است ، از بهر آنكه چو جسم مر اندكى را از سياهى پذيرفت ، از آن پس سياهى كمتر پذيرد و هرچند سياهى « 2 » بيشتر پذيرد ضعيفتر همىشود ( اندر پذيرفتن سياهى تا از پذيرفتن سياهى اندك اندك آن جسم ) چنان شود كه نيز سياهى را نتواند پذيرفتن . پس درست كرديم كه مر روح ناطقه را قوّتى بىنهايت است و فاعل است مر ذات خويش را و ذات او ( مر او ) را منفعل است و حال او به خلاف حال آن دو روح ديگر است كه اندر وجود بر او مقدّماند ، و لازم كرديم كه آمدن او نه چو آمدن آن دو روح است اندر اين هيكل .
امّا اشتراك به ميان اين سه نفس بدان است كه وجود ايشان همه به آغاز جز اندر مزاج جسدى نباشد ، و ليكن آمدن اين دو روح ( كز او يكى نباتى است و ديگر حيوانى است ) از تأثير اجرام فلك است اندر مزاج استقس « 3 » . و حال آمدن نفس ناطقه اندر ( اين « 4 » ) مزاج به خلاف آن است نزديك حكماى دين حق كه اسلام است ، و حكمايى كه مر ايشان را متألّهان گويند از قدماى فلاسفه هم بر ايناند و ( گويند كه اين نفس جوهرى است الهى ابداعى و شايسته مر قبول صفات الهى را و بقاى ابدى را ، و گويند كه « 5 » پس از فناى كالبد مر او را به ذات خويش قيام است و مر آن دو روح ديگر را ثبات و وجود به ثبات و وجود كالبد است و ثبات و وجود كالبد به تأثير اجرام فلك است . و ما خواهيم كه دليلى مختصر بگوييم بر درستى اين اعتقاد كه حكماى دين حق و متألّهان بر آنند ، ) و بدين دليل مظاهرت و نصرت كنيم مر دين حق را كه ما بر آنيم .
هامش
( 1 ) .CB: چابكتر .
( 2 ) .CB: + را .
( 3 ) .B: اسطقس ؛C: اسطقسى .
( 4 ) .CBA: - اين . / تصحيح قياسى /
( 5 ) .C: - كه .