آمدستند « 1 » كه جدا نشوند و هر يكى از ايشان جز مر آن جفت را كه با او بسته است نپسندد و با ديگرى هم از جنس خويش نياميزد و جفت نگيرد ، پس با ديگر جنس چگونه آميزد ؟ چنان كه اگر كسى دو دانهء گندم را كه هر يكى از آن جفتى است بر يكديگر بسته ، از يكديگر جدا كند و جفت اين را بدان و جفت آن را بدين بدل كند ، هرگز نرويد و حال ديگر دانهها به جملگى هم اين است ، و حيوانات مر جفتان خويش را بدل كنند و با ديگر جفتان بياميزند . پس درست شد كه جفت گرفتن [ دانههاى نباتى به قوّت روح نباتى « 2 » قوىتر از جفت گرفتن ] حيوان است ( به روح حسّى . « 3 » )
و فرق به ميان روح حيوانى و ميان روح ناطقه آن است كه مر روح ناطقه را حركت است اندر ذات خويش بىمشاركت جسم ، و مر روح حيوانى را حركتى نيست جز به مشاركت جسم ، چو طلب جفت از بهر نسل و گريختن از دشمن و جستن مر غذاى خويش را به جاىها و جز آن . و آن حركت كه مر نفس ناطقه را به ذات خويش است بىمشاركت جسم ، آن است كه او منازعت كند به ذات خويش با معنىها و قوّتهاى طبيعى ، چو فرو شكستن او مر قوّت شهوانى را اندر جسم و فرو خوردن او مر خشم را و بازداشتن او مر قوّت غذا كشنده را از بسيار خوردن و از بددلى و از سبكسارى و ديگر اخلاق ناپسنديده ، تا به ذات خويش مر اين قوّتهاى طبيعى را همى به اعتدال بازبرد و مر نفس حيوانى خويش را از نه عدل بازدارد . آنگاه نفس ناطقه همى از جسم مجرّد شود اندر كار بستن قوّت بىنهايت خويش ، و آن چو انگيختن مقدّمات قياسى است مر او را از چيزهايى كه آن اندر بديهت عقل مذكور است - و شرح آن پيش از اين گفته شده است - و بيرون آوردن نتايج راست از آن مر خويشتن را و باز مر آن نتايج را مقدّمات نتايجى كز آن دور تر
هامش
( 1 ) .B: آمد ؛C: آمدهاند .
( 2 ) .C: نمايى .
( 3 ) .B: - به روح حسّى .