آنگاه ( گوييم كه مزاجى ) كز چهار طبع حاصل شود ، از بهر مزاج جسد مردم را چو بنيادى و هيولايى است مر وجود روح نباتى را اندر ( او ، و ) وجود روح نباتى ( را « 1 » ) اندر مزاج طبايع تأثير اجرام فلك است ، اعنى كه قوّت كشيدن غذا و افزودن و تخم آوردن از بهر زادن ( مانند « 2 » ) خويش اندر آن مزاج همى از تأثير اجرام فلكى پديد آيد . و دليل بر درستى اين قول آن است كه اين معنىها كه اندر اين جزو مزاجى همى حاصل آيد ، اندر كليّات او نيست . پس واجب آيد كه اين معانى اندر او نه از كليّات او آيد ، بل ( كه ) از چيزى ديگر همىآيد . و چيزى ديگر نيست كه آثار و قوّتهاى آن بر اين طبايع كليّات مفاض است و مر حركات آن را اقبال سوى اين است ، مگر اين اجرام علوى كه مر اين اجسام فرودين را گرد [ گرفته است و مر قوّتهاى خويش را سوى او همى فرود آرد هميشه . و آمدن شعاعها و گرمىهاى محسوس از اجرام سوى مركز و حركات ايشان به گرد اين طبايع ، بر درستى اين قول گواست . و چو آن حركت كه ثبات او به مجموع اين سه معنى است كه ياد كرديم نامحسوس است و جنبانندهء جسم است ، دانستيم كه وجود آن به تأثيرى است از اجرام علوى و از حركات ايشان ] اندر اجرام سفلى . اگر كسى گويد : [ اگر چنين كه تو گفتى ] بودى « 3 » ، بايستى كه كليّات طبايع به پذيرفتن مر آن تأثير را نيستى پذيرفتندى از اين جزويّات ، يعنى همهء طبايع نبات گشتندى ، از بهر آنكه كلّ چيز ( بر ) پذيرفتن كلّ آنچه جزو او از آن جزوى پذيرد گواست « 4 » ، جواب ما ( مر او را ) آن است كه گوييم : احاطت افلاك و اجرام علوى كه آن معدنهاى لطايف است و آثار او بر آنچه زير او است از طبايع مفاض است ، گواست بدان كه قوّتها از اجرام همىبايد كه به كلّ اين اجسام رسد نه به بعضى از آن دون بعضى . و مدبّر حكيم و صانع عليم مر اين اجسام را بر ترتيب اندر
هامش
( 1 ) .B: - را .
( 2 ) .CBA: - مانند . / تصحيح قياسى /
( 3 ) .CB: بودى كه تو گفتى .
( 4 ) .CB: گواه باشد .