مكانهاى معلوم بازداشته است و مر آن را به تدريج بر يكديگر همىآميزد به ميانجيان . و آن اثرهاى آينده از اجرام علوى جوينده است مر مزاجى را كه زير « 1 » طبايع به عدل حاصل آمده است تا به دو پيوندد بر اندازهء پذيرفتن آن مزاج مر آن اثر « 2 » را و به بهرى از آن نپيوندد بىياران او ، از بهر آنكه نه عدل باشد رسانيدن فايدهاى كه مر آن را از بهر چهار جسم مختلف صورت و قوّت ساخته باشد - چو ايشان هر چهار اندر ( يك ) تركيب گرد آيند و بر يكديگر ستم نكنند - جز بدان هر چهار چو بر عدل و راستى باشند ، و صانع حكيم از نه عدل برى است . و هرگاه كه اجزاى طبايع اندر مزاجى متكافى نباشد ، روح كه او اثر عنايت الهى است بدان نپيوندد ، از بهر آنكه روا نيست كز عدل و اثر و عنايت الهى چيزهايى كه عدل و اثر و عنايت الهى از بهر پيوستن بديشان همى سوى مركز عالم آيد ، چيزى بيشتر بهره يابد از چيزى و بر يكديگر اندر قبول آن ستم كنند ، و چو اجزاى طبايع اندر مزاجى متكافى نباشد ، يكى از آن بيشتر از ديگرى باشد و آنكه قوى باشد بر آن ضعيف ستم كند ، لا جرم عنايت الهى به سبب آن ستم بديشان نپيوندد . و فراز آوردن صانع حكيم مر اين چهار چيز مختلف صورت و قوّت را اندر جوف اين قبّهء افلاك آراسته به كواكب اثركننده ، بر درستى اين قول كه گفتيم : مر اين فايدهها و قوّتها را كه اندر اجرام است صانع حكيم اندر ايشان از بهر آن نهاده است تا بدين هر چهار بهرهء جسم مر آن را به سويّت برساند و به عدل بىظلمى و كم ( و « 3 » ) بيشى ، گواست .
پس درست كرديم كه روح نباتى اندر مزاج طبايع كز بهر جسم مردم فراز آيد ، از اجرام علوى آينده است و آن مزاج چو بنيادى و هيولايى است مر پذيرفتن اين روح را ، و ظاهر كرديم كه ( چرا ) چو مزاج نه معتدل باشد روح به دو نپيوندد .
آنگاه گوييم كه اين روح نباتى كه مر او را اين سه قوّت است ، مر اين مزاج را
هامش
( 1 ) .C: از اين .
( 2 ) .C: تأثير .
( 3 ) .B: - و .