تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
آن به لذّت رسيد با آنكه او خود نيز به جسد پيوسته بود ، واجب آيد كه مر فوايد را و لذّت روحانى را كز اجسام دور است ، چو او نيز از اين جسم كه جسد ( اوست ) مجرّد شود ، تمام‌تر ( و بهتر ) يابد . آن‌گاه گوييم : چو نفس مردم كالبد را كه زمانى به دو پيوسته بود زنده داشت ، ما را ظاهر شد كه او به ذات خويش زنده بود نه به چيزى ديگر ، چنان كه شرح آن پيش از اين اندر اثبات نفس گفتيم . و چو به ذات خويش زنده بود ، زنده رفت ، از بهر آنكه آنچه زندگى او به ذات خويش باشد نميرد . و حال چو اين بود ، ظاهر شد كه اينجا نه بدان آورده بودندش تا هم چنان بازشود كه آمده بود ، از بهر آنكه هر كه بر چيزى مشغولى كند بىآنكه از آن چيز مر او را فايده‌اى باشد ، ( آن ) مشغولى از او بازى باشد و صانع حكيم از بازى دور است ، چنان كه همىگويد ، قوله :
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ
« 1 » . و چو هر نفسى اندر اين عالم زنده و نادان آيد و مر او را دانش اندر اين عالم حاصل شود ، پيدا آمده است كه مر نفس ( را اندر اين عالم بدان همىآرند تا علم كه مر او را نيست ) اندر اين عالم به دو رسد . و به جاى خويش از اين پس اندر اين معنى ( اندر اين كتاب ) سخن بگوييم . و گواهى داد ما را بر درستى اين قول ، ناشناختن كسى كز مادر نابينا زايد مر رنگ‌ها و شكل‌ها را ، چو مر اجسام مشكّل ملوّن را به حاسّت بيننده نيافته باشد . و من ديدم به مصر مردى سخت حافظ و زيرك ، و بر من همى علم حساب خواند و چو بر بعضى از آن احاطت يافت ، كتاب جبر و مقابله را بخواند بىشكل به تلقين و همهء علم‌هاى آن را به حكايت ياد گرفت و به جايى رسيد از اين علم كه بسيار كس از جبريان نويسنده بدان محل نبودند . آن‌گاه خواست كه كتاب اقليدس را بخواند . من نخست ( مر ) او را بيازمودم تا بدانم كه شكل را تواند شناختن ؟ و پرگار باز كرده را « 2 » به دست او دادم تا بسود و حلقهء آهنين گرد به دو دادم تا بسود ، و گفتم : مر اين حلقه را گردى او شش چند دهان اين آهن دو شاخ است كه نام او پرگار
هامش
( 1 ) . المؤمنون ( 23 ) : 115 . ( 2 ) .B: - را .
زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 247 | ناصر خسرو