قوّتهاى بىنهايت است ، و چو اين حواس كه پذيرندهء چيزهاى فانى بود باطل نبود ، روا نيست كه آنچه پذيرندهء حكمت باشد ، وجود او باطل باشد . ( و ) چو اين بواطن باطل نيست وز اين مردم را اندر اين زندگى گذرنده فايدهاى نبود ، ( پس ) به ضرورت لازم آيد كه فوايد از آن به دو سپس از آن رسد كز اين عالم بيرون شود . امّا اگر مر اين حواس باطن را اندر آموختن حكمت و شناخت معقولات و جستن لذّات باقى و آنچه مر او را از بهر آن بدين صورت با اين آلات پديد آوردند كار نبندد ، به هيچ فايدهاى از فوايد روحانى نرسد البتّه و جاويد اندر شدّت بماند . هم چنان كه هر كه حواس ظاهر خويش را اندر فايده گرفتن از چيزهاى جسمى كار نبندد ، به هيچ لذّت جسمى نرسد .
آنگاه گوييم : هم چنان كه تمامى عالم به مردم بود - و درست شد اين قول به گواهى آفرينش و آن پديد آمدن مردم بود سپس از پديد آمدن همهء چيزهاى عالم و سالارى كردن او بر همهء عالم - نيز تمامى نفس مردم به عقل است . و گواهى داد ما را بر درستى اين قول ، پديد آمدن عقل اندر مردم سپس « 1 » از پديد آمدن همهء چيزهاى مردم كه مردم بدان مردم است و سالارى كردن عقل بر نفس مردم [ كه سالار ] جسد مردم اوست . [ و چو مردم از عالم به منزلت عقل ] است از نفس و مر همهء فوايد جسمانى را به حواس ظاهر خويش يافت سپس « 2 » [ از آنكه ] حواس او به غذاهاى جسمانى پرورده شد ، لازم شد كه نفس مردم مر همهء فوايد روحانى را به حواس باطن خويش بيابد چو حواس باطن [ او به غذاهاى ] علمى پرورده شود .
و چو مردم به ذات خويش جسمى است به نفس ايستاده ، و عالم جسمى موجود است و لذّات جسمانى از او به مردم رسيده است ، [ لازم ] آيد كه عالم نفسانى نيز موجود است و لذّت روحانى از او به مردم برسد . و چو نفس مردم مر فوايد و لذّات را كه آن در اين عالم به اجسام [ تيره ] و كثيف پيوسته بود بيافت وز
هامش
( 1 ) .CB: پس .
( 2 ) .CB: پس .