تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
مردم علّت تحقيق حقايق حكمت باشد ، چنان كه نيستى او مبطل حقايق حكمت است . و چيست حقومندتر به علّت چرايى عالم از آنچه كه شرف حكمت عالم بدوست ( و ) همى به دو پديد آيد و آن مردم است كه حكمت به وجود او اندر صنعت حق است و به عدم او باطل است ؟ و چيست سزاوارتر بدان كه گوييم : اين صنع پرحكمت از بهر ظهور او قائم شده است از جوهرى كه آموزگار او خداى است - تعالى جدّه « 1 » - ؟ [ چنان كه اندر ] كتاب عزيز خويش همىگويد :
الرَّحْمنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الْإِنْسانَ * عَلَّمَهُ الْبَيانَ
« 2 » . [ و اگر به ذكر آنچه مردم بدان قادر است و از آن ] فايده گيرنده و منافع‌پذير است [ و مر هيچ جانور ديگر ] را اندر آن و از آن منفعت و لذّت نيست و وجود آن منافع و لذّات به وجود [ مردم ] است مشغول شويم ، سخن دراز شود وز غرض خويش اندر اين كتاب كه آن باز نمودن است كه مردم از كجا همىآيد و كجا همىشود ، فرومانيم . [ پس ] گوييم : هم چنان كه ( چو ) پادشاه انگشترى در انگشت كرد و بر تخت نشست وز آن جمال و بها يافت و بدان جمال و بها از ماننده بودن به ديگر مردمان كه هم صورت او بودند جدا شد و حال او بدان بهتر از حال هم جنسان او شد ، ما بدانستيم كه مقصود زرگر و درودگر از ساختن انگشترى و تخت اين جمال بود كه به پادشاه رسيد ، نيز چو مردم از چيزهايى كه اندر عالم بود از جواهر قيمتى و ابريشم و مشك و كافور و جز آن - كه ديگر جانوران با مردم اندر جنس حيوانى بودند و از آن بىنصيب بودند - جمال و بها و لذّت يافت و بدان از ماننده بودن به ديگر جانوران جدا شد و حال او بدان بهتر از حال هم جنسان او شد ، بدانستيم كه مقصود صانع عالم از ساختن عالم و نهادن اين چيزهاى فاخر و جمال دهنده اندر او آن بود تا اين فايده‌پذير و جمال‌گيرنده كه مردم است ، از آن فايده و جمال پذيرد . اين حجّت‌هاى عقلى كه ياد كرديم اندر آنكه مردم علّت چرايى عالم است ، همه ظاهر است . و مردم را از آفرينش آلات اندر يابنده دو آمده است : يكى از آن حواس ظاهر
هامش
( 1 ) .CB: - تعالى جدّه . ( 2 ) . الرّحمن ( 55 ) : 1 - 4 .