بپذيرد . و همچنين مر پادشاه را كه انگشترى بر دست كند « 1 » و بر تخت نشيند ، با « 2 » آنكه منافع اين [ هر دو ] مصنوع به دو بازگردد ، بر اين دو مصنوع فضلهاى بسيار است .
و چو عالم به جملگى به « 3 » افلاك و انجم و امّهات و مواليد بود و معلوم [ بود كه ] مواليد پس از اين اصول پديد آمده است ، گفتيم كه تمامى عالم اندر مواليد است نه اندر اصول ، از بهر آنكه چيزى كز آن چيزى ديگر پديد آيد ، بودش آن چيز پيشين از بهر بودش آن چيز بازپسين بوده باشد . و چو مواليد انواع بسيار بود ، بنگرستيم تا منافع همهء مواليد به كدام مولود همى بازگردد كه مر آن مولود را بر آن ديگران « 4 » فضلهاى بسيار است ، تا بدانيم كه علّت تمامى عالم آن مولود است . و بدين صفت مر مردم را يافتيم كه منافع آن « 5 » همهء امّهات و مواليد به دو بازگردنده است و مر او را بر همهء امّهات و مواليد فضل است . امّا فضل مردم بر حيوان است به عقل مميّز ، و مر حيوان را بر نبات فضل است به روح حسّى و حركت به خواست ، و نبات را بر امّهات فضل است به روح نمايى و پذيرفتن آرايشهاى روحانى . پس مردم به چهارم درجه فضل است كه مر او را بر عالم است .
و گواهى داد ما را بر آنكه مردم علّت تمامى عالم است ، رسيدن همهء قوّتهاى عالم به مردم - چو رسيدن همه قوّتهاى درخت به بار او و چو رسيدن همه قوّتهاى حيوان به نطفه - و عاجز ماندن ديگر مواليد كه ايشان علّت تمامى عالم نبودند از پذيرفتن آن نعمتها كه مردم از عالم پذيرفت و قدرت يافتن مردم بر آن - چو عاجز ماندن ( خون و ) آب دهان و آب بينى حيوان كه علّتهاى تمامى حيوان نبودند از پذيرفتن آن معنىها كه نطفه پذيرفت از حيوان و قدرت يافتن او بر آن چو علّت تمامى حيوان او بود - . آنگاه گوييم كه مر هر چيزى را
هامش
( 1 ) .CA: انگشترى پوشد .
( 2 ) .B: تا .
( 3 ) .C: با .
( 4 ) .A: ديگر .
( 5 ) .C: از .