تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
كمال لذّت او اندر تمامى اوست ، از بهر آنكه آرايش و بها و رونق از آثار لذّت است ، چنان كه بىنظمى و آشفتگى و پژمردگى « 1 » از آثار درد و رنج است . و چو مر نبات را كمال و جمال او به تخم او بود ، همىدانيم كه لذّت مر نبات را به تخم او تمام شد وز آن پس مر او را نيز لذّتى يافتنى نماند ، هم چنان كه حيوان به كمال و جمال خويش آن‌گاه رسيد كه مر او را نطفه كه علّت تمامى او بود حاصل شد . ( نبينى كه مر حيوان را از او لذّتى بازپسين حاصل شد « 2 » ) كز آن پس نيز لذّتى ديگر نيافت و آن لذّت مر او را بر همهء لذّات او بيفزود ؟ پس همچنين عالم چو مردم به كمال رسيد - و مردم جزوى از اجزاى او بود - لذّتى يافت كز آن عظيم‌تر لذّت نبود مر او را ، از بهر آنكه عالم به مردم به علم رسيد و پس از نادانى دانا شد . و بقاى عالم بدين لذّت است ، هم چنان كه بقاى نبات و حيوان به لذّت تخم آوردن و زايش است . و نيز گواهى داد ما را بر آنكه مردم علّت تمامى عالم است ، مسخّر گشتن امّهات و مواليد عالم مر مردم را ، چو مسخّر بودن نبات با همهء آلت خويش مر بار و تخم را و چو مسخّر بودن حيوان با همهء آلات خويش مر نطفه را . امّا مسخّر بودن افلاك و امّهات مر مردم را به ظاهر [ آن است كه مردم مر ] افلاك و انجم را همى بر مرادهاى [ خويش كار بندد به قوّت عقل ، چنان كه مر سعادت‌ها را ] از او همىبتواند « 3 » گرفتن به شناخت روزگارهاى مسعود وز نحوست‌هاى [ او حذر تواند كردن ] به شناخت زمان‌هاى منحوس ، [ و كار بستن ] مردم مر طبايع چهارگانه را بر حسب مرادهاى خويش ظاهرتر از آن است كه به شرح آن حاجت آيد . و مسخّر بودن اين آبا [ و امّهات ] مردم را به باطن آن است كز اين كاركرد عظيم كه افلاك و انجم و امّهات اندر آن به منزلت دست‌افزارها و هيولات‌اند ، شريف‌تر از مردم چيزى همى حاصل نيايد و صانع قادر مر اين دست‌افزارها و هيولى را از بهر اين
هامش
( 1 ) .A: پژمرده‌دلى . ( 2 ) .C: - نبينى . . . شد . ( 3 ) .C: بر تواند .
زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 241 | ناصر خسرو