فعلى آيد كه آن فعل از آن همىبدان صورت و شكل و رنگ آيد ، معلوم است كه مر اين جسد كلّى را بدين صورتها و شكلها و رنگها و طبعها ، صانعى كرده است به خواست خويش . [ و دليل بر درستى اين قول ] آن است كه روا نيست ( كه « 1 » ) يك [ جوهر مر دو صورت متضادّ را بر ] تعاقب جز به قهر قاهرى [ بپذيرد ، ] و هيولى جسم يك جوهر است كه مر صورتهاى متضادّ و مختلف را از گرمى و [ سردى و ترى و خشكى ] همىپذيرد به اوقات ، و مر آن [ يك جوهر را ] روا نيست كه دو فعل متضادّ اندر يك چيز بيايد جز به خواست صانعى قاهر ، وز جواهر عالمى « 2 » هم كون آيد و هم فساد [ و هم ] جمله شدن و هم پراكندن « 3 » ، بىآنكه مر او را خواستى است و زندگى . پس ظاهر ( شده ) است مر خردمند را كه مر اين جواهر را صانعى ( هست ) كه اين فعلهاى متضادّ از اين جوهر به خواست ( آن ) صانع همىآيد . پس بدين شرح ما را علّت فاعلهء عالم موجود و معلوم شد .
و چو صورتهاى نخستين [ مفردات ] از گرمى و سردى و ترى و خشكى اندر اجسام عالم گردنده است ، مر عقلا را ظاهر شده است كه يك جوهر است كه مر اين صورتهاى [ متضادّ ] را همىپذيرد و آن هيولى است . پس علّت هيولانى ( او با علّت صورتى او ظاهر است . و « 4 » امّا علّت تبدّل ) صورتهاى متضادّ اندر هيولى تا زمانى بعضى از هيولى مر گرمى و خشكى را پذيرفته [ باشد و ] به سبب اين صورتها آتش نام باشد و پس از ( آن ) گرمى اندر آن هيولى به سردى بدل شود و خشكى به ترى بدل شود تا به سبب بدل شدن اين صورتها به ذات خويش اندر همان هيولى آب نام شود ، آن است كه هيولى آراسته است مر پذيرفتن اين مفردات را و هم چنان كه [ ممكن است ] كه هرچه مر گرمى را بپذيرد ، نيز ممكن است كه مر سردى را بپذيرد و آنچه اندر حدّ امكان باشد و مر او را
هامش
( 1 ) .C: - كه .
( 2 ) .CB: عالم .
( 3 ) .A: پر كندن .
( 4 ) .B: - و .