بازدارندهاى نباشد ناچاره به فعل آيد ، چه اگر به فعل نيايد نام امكان از او بيفتد وز عدل صانع عادل روا نباشد كه چيزى آفريند و مر آن چيز را كردن فعلى يا پذيرفتن فعلى ممكن باشد ، آنگاه آن چيز آن فعل نكند يا مر آن فعل را نپذيرد . اين است علّت تبدّل و تحوّل صورتهاى متضادّ اندر هيولى .
و مانده است ما را سخن گفتن اندر ( علّت ) تمامى عالم كه آن است علّت چرايى او . پس بنگريم اندر مصنوعات طبيعى و نباتى و حيوانى و انسانى تا علّت تمامى از آن به آغاز آن پديد آيد يا به ميانهء آن يا به آخر آن . و همىيابيم مر علّتهاى تمامى را اندر جملگى مصنوعات كه اندر آخر آن همى پديد آيد ، چنان كه آخر چيزى كز نبات پديد آيد تخم او همى پديد آيد كه علّت نبات او بوده باشد « 1 » و آخر چيزى از حيوان نطفه پديد آيد كه علّت حيوان او بوده باشد « 2 » . و اگر چيزى كه از مصنوع انسانى پديد آمد « 3 » آن بود كز آن پس نيز بر آن مصنوع چيزى پديد نيامد « 4 » ، چو پوشيدن شاه مر انگشترى ( را ) و نشستن او بر تخت و جز آن ، پس گوييم كه علّت تمامى مر عالم را چيزى است كه بازپسين چيزى اندر عالم او پديد آمده است . و لازم آيد از استقراى نظاير كه بازگشتن منافع آن مصنوع به جملگى به دو باشد و مر آن را با آن نيز ديگر فضلها باشد . چنان كه چو تخم نبات علّت اوست ، همهء منافع نبات همى به تخم او بازگردد و مر آن تخم را با آن نيز قوّت رستن و يافتن مژه « 5 » و بوى و رنگ است كه مر نبات را از آن چيزى نيست . و همچنين [ مر نطفهء حيوان را ] با آنكه مر همهء فوايد [ حيوانى را يافته است ، بر حيوان فضل ] است بدانچه اندر او قوّتى [ بىنهايت است مر پديد آوردن ] اشخاص را كه به هر [ شخصى مر ] همان فضايل را كه آن حيوان پذيرفته است
هامش
( 1 ) .CB: بوده بود .
( 2 ) .CB: بوده بود .
( 3 ) .C: آيد .
( 4 ) .B: نيايد .
( 5 ) .CB: مزه .