موجود كنندهء او قديم است بىسبقى كه مر موجد را بر موجود او هست . و چو گويد : جوهر « 1 » بارى جوهرى است كه خاصيّت او موجود كردن معدوم است و اين مقدّمه راست باشد ، آنگاه به ديگر مقدّمه گويد : عالم موجود كردهء آن جوهر است ، نتيجه از اين دو مقدّمه آن آيد كه جوهر بارى - سبحانه - محدث است . از بهر آنكه موجود كرده محدث باشد به ضرورت ، و چو موجود از موجودكننده به خاصيّت او موجود شده باشد نه به ارادت ، وجود موجود با وجود موجودكننده برابر باشد ، و چو موجود محدث باشد و موجودكننده با او برابر باشد ، موجودكننده نيز محدث باشد . و اين برهانى عقلى است بر بطلان ( قول ) اين گروه . پس درست كرديم كه روا نباشد كه وجود عالم از جوهر بارى - سبحانه - به خاصيّت باشد ، و هر كه [ چنين گويد ، مر بارى را محدث گفته باشد . ]
[ و امّا قول ما « 2 » اندر آنچه گروهى گفتند كه به حدث عالم مقرّ بودند كه حدوث عالم به دفعات بىنهايت بوده است و ] به دفعات بىنهايت خواهد بودن ، [ آن است كه گوييم : اين ] دفعت كه ما اندر اوييم از دو بيرون نيست : يا آخر آن دفعات گذشته است ، [ يا اوّل ] اين دفعات آينده است . اگر آخر آن دفعات است ، پس اين دفعت نهايت آن دفعات است ، از بهر آنكه آخر آن است و آنچه ( از ) معدودات مر او را [ آخر ] باشد ، مر او را به ضرورت اوّلى باشد ، از بهر آنكه ( اگر ) مر آن دفعات را ( اوّل ) نبودى ، به آخر نرسيدى . و اگر اين دفعت كه ما اندر اوييم اوّل اين دفعات آينده است ، آنچه مر جملگى آن را اوّل باشد از معدودات ، ناچاره « 3 » مر او را آخر باشد ، با آنكه بدين قول دو بىنهايت لازم آيد و محال باشد كه دو بىنهايت باشد برابر يكديگر كه همچند آن كه از يكى كم همىشود ، اندر اين ديگر همىافزايد ، آنگاه نه كلّ اين بىنهايت نقصان پذيرد و نه كلّ آن بىنهايت زيادت شود و اين قول متناقض است . و چو حدوث عالم معلوم است - چنان كه اندر شرح
هامش
( 1 ) .CB: - جوهر .
( 2 ) .CB: - ما . / تصحيح قياسى /
( 3 ) .CB: ناچار .