اندر لذّت مر يابندهء لذّت را جمال و بقا زيادت است و اندر رنج مر او را فساد و فنا و نقصان است .
و چو حال اين است ، گوييم : هر دو طبعى كه با يكديگر بياميزند وز آميختن قوّت و جمال يابند و زيادت پذيرند ، ايشان از آميختن همى ( لذّت ) يابند . و به عكس اين قضيّت ، هر دو طبعى كه چو به يكديگر رسند آشفته شوند و فساد و نقصان پذيرند وز فعل خويش بازمانند ، ايشان همى درد و رنج يابند از يكديگر . و چو اين اجسام طبيعى هر يكى متحرّك است به حركتى كه اندر آن نگاهداشت مصلحت اوست ، اين حال دليل است بر آنكه مر اين طبايع را اندر اين حركات لذّات است و اندر خلاف اين حركات مر هر يكى را رنج و درد است ، از بهر آنكه اگر خاك به آسمان برشود بشورد « 1 » و فساد پذيرد وز او خاص فعل او نيايد ، و هر فاعلى از خاص فعل خويش به رنج و درد بازماند و نيز خاص فعل خويش را به يافتن لذّت تواند كردن . پس ظاهر كرديم كه مر طبايع را هدايت الهى است اندر نگاهداشت مصالح خويش ، و اندر صلاح خويش مر نگاه دارندهء صلاح خويش را لذّت است .
و اين هدايت الهى كه بدان اين طبايع همى مر خويشتن را نگاه دارند از فساد و فنا و رنج ، به منزلت روح است مر طبايع را كه مر ايشان را قوّت حس نيست . و هم اين هدايت الهى به نفوس پيوسته است بر ترتيب ، چنان كه نبات بدين هدايت كوشنده « 2 » است اندر مصالح خويش بر اندازهء شرف نفس خويش به كشيدن غذا و زيادت پذيرفتن و زادن مانند خويش به تخم و بيخ ، و حيوان بدين هدايت طلبكننده است مر غذاى سزاوار خويش را و پرهيزكننده است از آنچه مر او را هلاك كند - چه از اندرون او از غذاى غير موافق و چه از بيرون او از دشمن او - و جوينده است مر جفت خويش را تا به زايش مر نوع خويش را باقى كند . و مردم كه
هامش
( 1 ) .C: بسوزد .
( 2 ) .B: كوشيده .