تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
طبيعى بيرون شود ، هم چنان كه به « 1 » يافتن گند مردار و سرگين از حال طبيعى بيرون شود ، و ليكن مر آن بيرون شدن را بجويد « 2 » و از اين ديگر بگريزد . و گوييم كه اين حكم كه اين فيلسوف كرده است ، جز اندر بعضى از حاسّت بساونده نيست و اندر كلّ اين حاسّت نيز نيست ، اعنى كه اين حكم اندر يافتن گرما و سرماست كه از ضدّ « 3 » رنج به مردم رسد و بس ، چنان كه چو پس از رنجگى از سرما ، گرما به دو پيوسته شود ، از آن لذّت يابد ، و چو پس از گرما خنكى به دو پيوسته شود ، از آن لذّت يابد . و اين بعضى است از آنچه به حاسّت بساونده يافته است ، از بهر آنكه به حاسّت بساونده جز گرما و سرما چهار معنى مختلف نيز يافته است ، چو نرم و درشت و متحرّك و ساكن ، و حال مردم به يافتن اين معنىها نه بر آن سبيل است كه به يافتن گرما و سرماست ، و مردم از بسودن درشت از پس بسودن چيزى نرم لذّت نيابد و از بسودن متحرّك سپس از ساكنى لذّت يابد البتّه . پس ظاهر كرديم كه حاسّت بساونده مر سه مخالف را يابد از گرمى و سردى و نرمى و درشتى و متحرّك و ساكن ، و حكم اين فيلسوف اندر يك جفت از اين سه جفت حق است و اندر دو جفت باقى باطل است و اندر چهار حاسّت ديگر از نگرنده و شنونده و بوينده و چشنده اين حكم باطل است . ) ( و مثل اين مرد به حكم كردن اندر لذّت كه مردم مر آن را به پنج حواس بيابد و گفتن كه آن جز راحت از رنج هيچ چيز نيست و اين جز بر عقب رنج نباشد ، چو مثل مردم « 4 » بيابانى است كه هيچ ميوه‌اى نديده باشد ، پس بر طبقى گوزى تر با پوست بيند و خرمايى و انجيرى و بادامى و خربزه ، و مر آن گوز تر را با پوست برگيرد و بچشد و ناخوشى آن به كام و زبان او رسد ، انديشه نكند كه شايد بودن كه زير اين پوست اندر چيزى خوش‌تر از اين است يا شايد بودن كه اين ديگر چيزها جز چنين است ، بل حكم كند كه اين چيزها همه چنين تلخ و ناخوش و زبان‌گير
هامش
( 1 ) .CB: - به . / تصحيح قياسى / ( 2 ) .C: مر يكى را از آن بيرون شدن بجويد . ( 3 ) .B: شدّت ( از ضدّ ) . ( 4 ) .B: مردى .
زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 221 | ناصر خسرو