خو كند و آن حال طبيعى او باشد ، آنگاه پس از آن اگر جبّهاى از موى سمور بپوشد ، بدان از حال طبيعى خويش بيرون شود و ليكن رنجه نشود ، بلكه از آن لذّت يابد ، به خلاف حكم اين فيلسوف كه گفت : رنج از بيرون شدن آيد از طبيعت و لذّت بازگشتن باشد به طبيعت . و اندر حاسّت « 1 » چشنده گوييم كه چو مردم چيزى نچشيده باشد ، حاسّت چشندهء او به حال طبيعى باشد ، و چو پارهاى انگبين به دهان اندر نهد ، حاسّت او از حال طبيعى بگردد و بيرون شود و از آن لذّت يابد . و به حكم اين فيلسوف بايستى كه رنجه شدى بدانچه انگبين مر حاسّت چشندهء او را از حال طبيعى بيرون برد . و اين تأثير كنندهء نخستين بود اندر حاسّت اين مرد و چو بر اثر اين تأثيركننده ديگر تأثيركننده به ضدّ اين بيايد و آن پارهء شحم حنظل بود تا مر او را از بيرونشدگى از طبيعت به طبيعت بازبرد ، بايستى كز آن لذّت يافتى به حكم اين فيلسوف ، و ليكن از اين بازبرنده مر او را به طبيعت سخت رنجه گشت . و چو « 2 » به چشيدن انگبين كه بدان از حال طبيعى بيرون شد لذّت يافت و از چشيدن شحم حنظل كه بدان به حال طبيعى بازگشت رنجه شد ، ظاهر شد كه قول اين مرد اندر اين معانى نادرست است . پس اين حال جز آن « 3 » است كه چشندهء شكر و انگبين هميشه به طبيعت بازآيد و چشندهء هليله و حنظل هميشه همى از طبيعت بيرون شود . )
( و نيز گوييم كه اين مرد به « 4 » آغاز مقالت خويش گفت كه لذّت حسّى به « 5 » يافتن راحت است از رنج و رنج از آن رسد كه خداوند حس از حال طبيعى بيرون شده باشد ، و از يافتن گرما بر عقب سرما و يافتن خنكى بر عقب گرما بر آن برهان آورد . پس گفت : همين است حال ديگر حواس . و گفت : ظاهر كرديم كه لذّت جز بر عقب رنج نباشد و اين راحت باشد از رنج كه مر او را لذّت نام نهادند . و ما گوييم
هامش
( 1 ) .B: حال .
( 2 ) . : - چو . / تصحيح قياسى /
( 3 ) .B: چنان .
( 4 ) .B: + اوّل .
( 5 ) .B: - به .