اندر ردّ اين قول كه اگر مردى باشد تندرست و درستحواس و ديگرى بيايد و شكرى به دهان او اندر بنهد « 1 » و نافهء مشك و دستهء گل پيش او نهد و به آوازى خوش شعرى معنوى بر خواند پيش او و ديبايى منقّش پيش او باز كند و به جامهء نرم تنش را پوشد تا همهء حالهاى طبيعى او متبدّل شود ، پس به حكم اين فيلسوف كه گفت : چو حال طبيعى مردم متبدّل شود مردم را رنج آيد ، واجب آيد كه اين مرد سخت رنجه شود از چشيدن شكر و يافتن بوى مشك و گل و شنودن سماع خوش و پوشيدن جامهء نرم و ديدن ديباى منقّش ، و ليكن همهء عقلا دانند كه حال اين مرد به خلاف آن باشد كه اين فيلسوف حكم كرده است . و اگر حكم اين مرد راست بودى ، چيزهاى « 2 » مكروه نبودى اندر اين عالم كه مردم به رنج آن مخصوص است از ديگر حيوان . و ظاهر است مر عقلا را كه چو « 3 » حاسّت بساوندهء مردم مر موى سمور را بساود از حال طبيعى بيرون شود ، همچنانكه چو مر پلاس پرموى « 4 » را يا خارخسك را بساود از طبيعت بيرون شود ، و ليكن از آن يكى لذّت يابد و از اين ديگر رنجه شود . و حاسّت نگرندهء مردم چو دخترى خوبروى را بيند اندر جامههاى ديبا از حال طبيعى بيرون شود ، هم چنان كه چو گندهپيرى زنگى نابينا را بيند اندر گليمى زشت « 5 » باز از حال طبيعى بيرون شود ، و ليكن از آن يكى لذّت يابد و از آن ديگر رنجه شود . و حاسّت شنوندهء مردم چو شنود كه زنش ناگه « 6 » پسرى درست صورت زاد ، بدان از حال طبيعى بيرون شود ، هم چنان كه اگر بشنود كه برادرش بمرد و مالش سلطان برگرفت نيز از حال طبيعى بيرون شود ، و ليكن حالش اندر اين دو بيرون شدن از طبيعت نه چنان باشد كه حكم اين فيلسوف بر آن است . و حاسّت بويندهء مردم از يافتن بوى عبير و رياحين از حال
هامش
( 1 ) .C: نهد .
( 2 ) .B: + به دو .
( 3 ) . : - چو . / تصحيح قياسى /
( 4 ) .C: + درشت .
( 5 ) .B: - زشت .
( 6 ) .B: - ناگه .