طبيعت بيرون شد ، اگر نيز مر آن زن را نبيند سخت رنجور شود از ناديدن او ، چنان كه خويشتن « 1 » را بر طلب او بر مخاطرههاى عظيم عرضه كند وز هلاك خويش باك ندارد . و اين مرد به ناديدن مر آن زن را همى به حال طبيعى خويش بازشود كه پيش از ديدار او مر آن زن را بر آن بود . پس اين نتيجه بر عكس آن مقدّمه آمد كه اين فيلسوف به آغاز مقالت خويش گفت ، از بهر آنكه او حكم كرد كه رنج از آن حاصل آيد [ كه خداوند حس از طبيعت بيرون شود به پذيرفتن تأثير از اثركننده و ] لذّت يابد چو به حال طبيعى [ خويش بازگردد ، ] و اين مرد آنگاه كه مر اين زن نيكو را نديده بود بر « 2 » حال طبيعى بود و چو [ مر او را بديد و از ] حال طبيعى خويش بيرون شد ، واجب آمد به حكم اين فيلسوف كه رنجه گشتى و ليكن لذّت يافت ، و باز ( چو ) ديدار آن خوبروى از او زايل شد و به حال طبيعى بازگشت ، واجب آمد به حكم اين فيلسوف كه لذّت يافتى و ليكن رنجه گشت . از اين ظاهرتر ردّى و درستتر نقضى چگونه باشد كه ما بر اين فيلسوف كرديم ؟ و هم اين است حال سخن اندر حال شنوندهء « 3 » آواز خوش و سخن موزون ( كه چو مر آن را بشنود و از طبيعت بيرون شود لذّت يابد و چو مر « 4 » آن را گم كند يا بر عقب آن بانگ خر يا بانگ ستور شنود ، همى به طبيعت بازگردد و ليكن رنجه شود . و نيز گوييم كه قول اين مرد بدانچه گفت : چو كسى آواز باريك بسيار بشنود ، هرچند كز آن لذّت يافته باشد ، چو پس از آن آواز سطبر بشنود ، از آن نيز لذّت يابد ، همى نقض كند مر آن مقدّمه را كه گفت : لذّت نباشد مگر به بازآمدن به حال طبيعى پس از بيرون شدن از آن ، از بهر آنكه حال طبيعى شنونده آن است كه هيچ آواز نشنود البتّه - نه باريك و نه سطبر - هم چنان كه حال طبيعى بساونده آن « 5 » است كه نه سرما يابد و نه گرما و نه درشت بساود و نه نرم . و چو شنونده مر آواز باريك بنظم را بشنود ، همى از
هامش
( 1 ) .C: خويش .
( 2 ) .A: به ؛B: - بر .
( 3 ) .BA: + و .
( 4 ) .CB: - مر . / تصحيح قياسى /
( 5 ) .CB: - آن . / تصحيح قياسى /