آنكه بدان سوى طبيعت بازگشتى ، و ليكن حال به خلاف اين است . پس ظاهر كرديم كه مقدّمهء اين مرد بدانچه گفت : لذّت جز بر عقب رنج نباشد ، نه راست است . بايد كه متابعان اين فيلسوف ما را بگويند كه چو مردم زنى نيكوروى را يا نگارى نيكو را ببيند و ( از ) آن لذّت يابد ، به كدام طبيعت همى بازگردد و به چه وقت از آن طبيعت بيرون شده بود تا چو بدان بازگشت لذّت يافت ؟ پس ظاهر است كه اين لذّت بدان نگرنده سوى خوب روى نه سپس از بيرون شدن او رسيد از آن طبيعت خويش كه آن ناديدن بود البتّه نه مر خوب روى را و نه مر زشت روى را . باطل شد قول محمّد زكريّا كه گفت : لذّت نباشد مگر به بازشدن سوى طبيعت .
و نيز گوييم بر ردّ حكم پسر زكريّا كه گفت : يافتن به حس نباشد مگر به تأثير كردن از محسوس اندر حاسّ تا خداوند حس مر آن را بيابد و بدان يافتن از حال طبيعى خويش بگردد وز طبيعت بيرون شود وز آن رنجه شود و اين تأثير پيشين باشد ، آنگاه چو تأثير دوم به دو پيوندد كه تأثير آن ضدّ پيشين باشد ( و ) مر او را بدان حال اولى بازآرد ، از آن لذّت يابد ( كه خداوند حسّ بينايى و شنوايى پس از آنكه نشنود و ننگرد ، از حال طبيعى خويش باشد ، و چو نگارى نيكو يا باغى خرّم يا صورتى آراسته ببيند ، حال او كه طبيعى بود متبدّل شود و آن بيرون شدن او باشد از طبيعت و از آن لذّت همىيابد ، ) و همچنين چو آواز رودى ساخته به وزن رودزنى استاد مر آن را با نغمتى « 1 » در خور آن به قولى موزون و الفاظى روان هموار بشنود ، ( حال طبيعى او بدان نيز متبدّل شود و اين نيز مر او را بيرون شدن باشد از ) حال طبيعى خويش ، وز آن همى لذّت يابد . پس اين حال ( همى « 2 » ) به ضدّ آن است كه مقدّمهء اين فيلسوف بر آن است ، از بهر آنكه اين ( كس « 3 » ) به بيرون شدن از طبيعت كه او بر آن است همى لذّت يابد ، آنگاه اگر ( اين ) مرد كه مر آن زن نيكوروى را بسيار بديد وز ديدار او لذّت يافت و بدان از
هامش
( 1 ) .CB: نغمهاى .
( 2 ) .B: - همى .
( 3 ) .B: - كس .