لذّت يافت و آن مر او را بازآمدن بود سوى طبيعتى كز آن بيرون شده بود ، پس مقدّمهاش « 1 » باطل بود تا نتيجهاش « 2 » دروغزن و حرامزاده آمد . آنگاه گفت : ( چو ) كه از ديدن نور ستوه شود ، از ديدن تاريكى و چشم فراز كردن لذّت يابد . و اين قول نيز متناقض است و همى باطل كند مر آن مقدّمه را كه گفت : لذّت نباشد مگر به بازگشتن مر اثرپذير را سوى طبيعت خويش سپس « 3 » از بيرون شدن او از آن ، از بهر آنكه بيرون شدن نگرنده سوى روشنايى از طبيعت خويش كه پيش از آن بر آن بود ، به لذّت بود نه به رنج ، و اين خلاف حكم پسر زكريّاست . و بازگشتن بدان نيز هم به لذّت بود به اقرار او و به « 4 » ميان نگرستن و نانگرستن حالى ميانجى نيست كه آن نگرستن نيست و نانگرستن نيز نيست ، چنان كه او دعوى كرد كه آن نه رنج است [ و نه لذّت ، بلكه اين هر دو لذّت ] است . و نيز گفت كه مردم [ از نگرستن ] سوى زنى خوب روى لذّت بدان يابد كز ديدن مر زن زشتروى را رنجه « 5 » شده باشد . و اين سخنى سخت ركيك و بىمعنى است ، [ از بهر آنكه ] مردم را از نگرستن سوى خوب رويان نه بدان لذّت رسد كز كسى زشتروى ستوه شده باشد ، بل ( كه « 6 » ) نفس مردم را يافتن اين لذّت [ جوهرى است ] و مر ديگر جانوران را با مردم اندر اين لذّت و اندر لذّت يافتن از سماع خوش و ايقاعهاى بنظم بر سخنان موزون ، انبازى نيست . و اين قول نيز متناقض است مر آن قول را كه پيش از آن گفت اندر معنى لذّت از نگرستن سوى روشنايى و تاريكى ، از بهر آنكه اگر مقدّمه راست « 7 » بودى ، بايستى كه هر كه نه نيكوروى « 8 » ديدى و نه زشت روى ، بر طبيعت بودى و چو نيكوروى « 9 » را بديدى رنجه شدى ، از بهر آنكه بدان از طبيعت بيرون شدى ، و باز سپس « 10 » از آن چو زشتروى را ديدى از آن لذّت يافتى ، از بهر
هامش
( 1 ) .A: مقدّمهيش .
( 2 ) .A: نتيجهيش .
( 3 ) .CB: پس .
( 4 ) .CB: - به .
( 5 ) .BA: رنجور .
( 6 ) .B: + مر آن .
( 7 ) .CB: راستگوى .
( 8 ) .A: نيكوىرو .
( 9 ) .A: نيكوىروى .
( 10 ) .CB: پس .