اثرپذير را سوى حال طبيعى او بازآورد ، لذّت به دو همىرساند و ( چو « 1 » ) اثرپذير به حال طبيعى خويش بازرسد ، لذّت از او بريده شود . آنگاه ( چو « 2 » ) آن تأثير بازپسين دائم گشت و مر او را از جانب ديگر از طبيعت بيرون بردن گرفت ، باز مر او را رنجانيدن گرفت . پس گويد : پيدا شد كه حال طبيعى مر اثرپذير را چو واسطه است ميان بيرون شدن از طبيعت كز آن درد و رنج يابد « 3 » و ميان بازآمدن به طبيعت كز آن لذّت و آسانى يابد ، [ و آن ] حال كه طبيعت است نه رنج است و نه لذّت .
آنگاه پسر زكريّا مر اين قول را شرح كند و گويد كه مثال اين چنين باشد كه مردى اندر خانهاى باشد كه آن خانه نه چنان سرد باشد كه او از سرما بلرزد و نه چنان گرم باشد كه مر او را اندر آن عرق آيد ، تا جسد او اندر آن خانه خو كند و نه گرما يابد و نه سرما . آنگاه مفاجاة آن خانه گرم شود ، چنان كه آن مرد اندر او به گرما رنجه شود سخت ، و بىطاقت شود . آنگاه سپس از [ آن ] بادى خنك اندر آن خانه آمدن گيرد اندك اندك ، پس آن مرد كه اندر او از گرما رنجه شده باشد بدانچه از طبيعت كه بر آن بود بيرون شده باشد ، از آن خنكى لذّت يافتن گيرد - از بهر آنكه همى سوى طبيعت بازآيد - تا آنگاه كه آن خنكى مر او را بدان حال پيشين او باز رساند كه آن نه سرد بود و نه گرم . آنگاه پس از آن اگر خنكى پيوسته شود ، هم از آن سرما كز او همى لذّت يافت رنجه شدن گيرد بدانچه از طبيعت باز همى به ديگر جانب بيرون شود . و اگر بازپس از آن سرما ، گرما بدان خانه پيوستن گيرد ، آن مرد از آن گرما باز لذّت يافتن گيرد بدانچه همى سوى طبيعت بازآردش ، همچنين تا باز بدان حال طبيعى خويش بازرسد . پس گويد « 4 » : ظاهر شد كه لذّت حسّى چيزى نيست مگر راحت از رنج ، و رنج چيزى نيست مگر بيرون شدن از طبيعت ( و طبيعت نه رنج است و نه لذّت . آنگاه گويد : و چو بيرون شدن از طبيعت ) اندك
هامش
( 1 ) .B: - چو .
( 2 ) .CBA: - چو . / تصحيح قياسى /
( 3 ) .CB: آيد .
( 4 ) .C: + كه .