طبيعت بيرون شود ، و لذّت آنگاه يابد كز آن بيرون ( شدن « 1 » ) به طبيعت بازآيد .
آنگاه گويد : و « 2 » بازآمدن ( به ) طبيعت كه لذّت از او همى ( يابد ، ) نباشد مگر سپس از بيرون شدن ( از ) طبيعت كه رنج از آن يافته باشد . پس گويد « 3 » : پيدا شد كه لذّت چيزى نيست مگر راحت از رنج . و گويد « 4 » : حال طبيعى از بهر آن محسوس نيست كه يافتن به حسّ از تأثير باشد و تأثير از مؤثّر مر حال اثرپذير را بگرداند از آنچه او بر آن باشد و حال طبيعى آن ( باشد ) كز حال ديگر بدان نيامده باشد به تغيّر و تأثير . و چو از حالى ديگر به حالى طبيعى نيامده باشد ، آنجا حس حاصل نشده باشد تا اثرپذير مر آن را بيابد ، از بهر آنكه يافتن مردم به حسّ مر گشتن حال راست كه آن به بيرون شدن باشد از طبيعت يا بازآمدن به طبيعت . پس حال طبيعى نه بيرون شدن باشد از طبيعت و نه بازآمدن باشد بدان . پس گويد كه ظاهر كرديم كه حال طبيعى محسوس نيست و آنچه ( به حس « 5 » ) يافته نباشد ، نه لذّت باشد و نه شدّت . و گويد كه « 6 » تأثيرى كه آن « 7 » پس از تأثيرى باشد و هر دو مر يكديگر را ضدّان باشند ، لذّت ( رساند ) به اثرپذير چندانى « 8 » كه آن تأثير پيشين از « 9 » اثرپذير به جملگى زايل [ نشده باشد و اثرپذير به حال خويش ] بازنيامده باشد . و چو آن تأثير پيشين زايل شد و اثرپذير به حال طبيعى خويش بازآمد ، آنگاه همان تأثير كه همى لذّت رسانيد به اثرپذير ، [ درد ] و رنج رساند . وز بهر آن چنين است گويد كه چو مر آن تأثير پيشين را زايل كند و مر اثرپذير را به حال طبيعى بازآرد ، باز مر اثرپذير را ( از طبيعت ) به ديگر جانب بيرون بردن گيرد و ( از ) بيرون شدن از طبيعت مر اثرپذير را رنج حاصل شود . پس آن تأثير بازپسين ( تا « 10 » ) همى مر
هامش
( 1 ) .B: شد . / ضبطBمصدر مرخّم است . /
( 2 ) .A: كه .
( 3 ) .C: + كه .
( 4 ) .B: + كه .
( 5 ) .B: - به حس .
( 6 ) .B: - كه .
( 7 ) .CB: - آن .
( 8 ) .C: چندان .
( 9 ) .BA: آن .
( 10 ) .B: - تا .