مردم فراز آمدهاند و صلاح او اندر متّفق شدن ايشان است - [ جز به قهر يك قاهر حكيم باشد ، چنين كه مر ايشان را فراز آورد ] به قهر و جبر . و آن فرازآرنده يكى نباشد از اين چهارگانه البتّه ، از بهر آنكه [ همگان ] مقهورند . پس درست كرديم كه اين قول كه گفت : لا إله إلّا اللّه ، از نبشتهء خداى برخواند و راست گفت بدانچه گفت كه اين خداى همىگويد . و موجب اين كلمه آن بود كه چو اين صنعت بدين ميانجيان مختلف الصّور و الافعال و الطّبايع و الحركات همى پديد آيد ، مردمان را همى ظنّ اوفتد « 1 » كه اين كار خود ايشان همىكنند ، تا واجب شد بيان كردن كز اين مخالفان هيچ خداى نيست و همگنان « 2 » كار به فرمان يك خداى همىكنند .
و امّا اندر نبشتهء الهى اين قول كه گفت : من رسول خدايم ، چنان است كه چو مر همهء مردم را نفس سخنگوى است كه خاصيّت آن پذيرفتن علم است و اندر او قوّت مفكّره است كه آرزومند است به دانستن چرايى آفرينش عالم و عاقبت حال خويش از پس مرگ جسدى ، حاصل شدن اين قوّت اندر مردم و پديد آمدن اين بخشش « 3 » از او بيرون از ديگر حيوانات ، گواهى همىدهد كه اين علم مر او را يافتنى است ، هم چنان كه حاصل شدن نفس حسّى اندر حيوان و پديد آمدن قوّت گرسنگى اندر او گواهى همىدهد كه غذاى او يافتنى است . و چو رسول مر اين حال را بديد ، دانست كه اين علم كه همه خلق بدان حاجتمند است ، به مردم يا از راه شنوايى او رسد يا از راه بينايى او ، و چو شنوايى مر خلق را اندر معنى قول هم قوّتى عام بود و بينايى قوّتى خاص بود - چنان كه پيش از اين شرح ( آن ) گفتيم - دانست كه اين علم به نخستين از راه شنوايى نرسد البتّه . و نيز دانست كه آن كس كه مر علم را به شنودن يابد ، او نخستين دانايى نباشد بدان علم ، بل ( كه ) آن كس نخستينتر از او باشد كه مر او را آن بگويد و بشنواند . و روا نيست كه نخستين دانا
هامش
( 1 ) .CA: افتد .
( 2 ) .CB: همگان .
( 3 ) .C: به حسّ .