دستافزارهاش نيز همه لطيف و ناديدارىاند « 1 » ، چو قوّتهاى مفكّره و مصوّره و حافظه و ذاكره و جز آن . پس واجب آيد كه آنچه اين پيشهور لطيف ناديدنى مر اين دستافزارهاى شريف نابسودنى را همى بر آن كار بخواهد بستن چيزى لطيف و ناديدار است ، چنان كه پيشهورى ديدارى - كه آن درودگر است - مر دستافزارهاى بسودنى را از تيشه و دستاره و پرمه و جز آن بر چيزى ديدارى همىكاربندد كه آن چوب است و مر آن چوب را بدين دستافزارها صورت كند به صورتى كه مر آن را پيش از آن اندر ذات خويش نگاشته باشد تا مر آن چوب را بدان صورت قيمتى گرداند . پس گوييم كه عقل بر مثال آن درودگر است و قوّتهاى مفكّره و حافظه و ذاكره و جز آن مر او را بر مثال تيشه و دستاره و پرمه و جز آن است مر درودگر را و نفس مردم مر او را به منزلت آن چوب است مر درودگر را . و صورتگرى عقل بر اين چوب خويش بدين دستافزارها آن است كه مر او را به سزاى او صورت كند ، آن صورت كه عقل مر او « 2 » را اندر ذات خويش دارد . و صورت به سزا ( مر ) نفس را آن است كه مر خويشتن را بشناسد كه او جوهرى لطيف است و زنده است ابدى ، و مر او را اندر اين عالم بدان آوردهاند تا از اين راه مر عالم معقول را بشناسد و بداند كه اين سراى او نيست و بداند [ كه طاعت مبدع حق بر او واجب است به علم و عمل ، و عدل را كار بندد ] از خويشتن بر ديگران و بر خويشتن به ناپسنديدن مر خويشتن را و ايشان را به درجهء جانورانى « 3 » كه مر ايشان را از آفرينش اين عطا نيست از آفريدگار و جز آن از صورتهايى كه مر آن را به جاى خويش گفته شود ، تا چو نفس از عقل مر اين صورت سزاوار خويش را بپذيرد به ثواب ابدى رسد و آن ثواب مر او را به بازگشتن او باشد سوى سراى خويش بر صورت اصل خويش ، و اگر سيرت ستوران را كار بندد به خلاف صورت
هامش
( 1 ) .C: ناديدنىاند . / در نسخهءBدر اين مورد و پانوشت پيشين ، نخست « ناديدارى » بوده و سپس نسخه را تراشيده و آن را به « ناديدنى » تغيير دادهاند . /
( 2 ) .B: آن .
( 3 ) .A: جانورى .