او پديد آينده است و اگر آن معلول نباشد مر علّت او را فعل نباشد و اگر مر علّت را فعل نباشد او خود علّت نباشد ، مر علّت ( را ) پديد آوردن فعل خويش اندر معلول خويش خاصيّت باشد . و خاصيّت اندر هر چيز « 1 » هست كنندهء آن چيز باشد و چو چيزى به خاصيّتى مخصوص باشد ، مر او [ را ] مخصّصى لازم آيد ، پس مر علّت را علّت كنندهاى كه آن مخصّص اوست ثابت كرديم ، و آن عالّ « 2 » باشد - اعنى سازندهء علّت و دهندهء علّتى مر علّت را - و آن عالّ مبدع حق است كه او پديدآرندهء اين علّت همه علّتهاست - كه عقل است - نه از چيزى . و چو عالّ « 3 » به حكم عقل لازم است ، واجب نيايد كه مر او را اختصاصى باشد البتّه ، بل ( كه ) او بخشندهء خاصيّتها باشد مر علّتها را .
و دليل بر درستى اين قول كه گفتيم « 4 » : مبدع حق مر عقل را نه از چيزى پديد آورده است ، آن است كه گوييم : آنچه پديد آمدن او از چيزى ديگر باشد معلول باشد ، پس واجب آيد كه آنچه او نه معلول باشد نه از چيزى پديد آمده باشد ، و ما درست كرديم كه عقل معلول نيست بدانچه مر او را از چيزى تمام شدن نيست ، بل كه او تمام كنندهء فاعل كلّى است . پس ظاهر كرديم كه مبدع حق مر عقل را نه از چيزى پديد آورد . و آنچه از چيزى ( ديگر ) نباشد ، مر او را به چيزى بازگشتن نباشد ( به فساد و آنچه او را فساد نباشد ) ازلى باشد . پس عقل ازلى است . و اگر كسى گويد : چو همىگويي كه مبدع حق مر عقل را پديد آورد ، گفته باشى كه عقل محدث است ، باز چرا ( همى ) گويى كه عقل ازلى است ؟ كه اين دو سخن متناقضاند ، جواب ما مر او را آن است كه گوييم : درست است سوى خرد كه آنچه وجود او از چيزى ديگر است ( محدث است و ما ثابت كرديم كه وجود عقل از چيزى ديگر نيست ، پس از عكس قياس چو محدث آن باشد كه وجود او از چيزى ديگر باشد ) ازلى آن باشد كه وجود او از چيزى ديگر نباشد . پس اگر روا باشد كه
هامش
( 1 ) .CB: اندر چيزى .
( 2 ) .C: عالى .
( 3 ) .C: عالى .
( 4 ) .CA: + كه .