صورتهاى او از اين مصنوع برخاست كه اين نفس مر آن را بر آن اصول نهاده بود و اصلها همى به طبايع بازگردد ، پس چو اين نفس كلّى دست از اين مصنوع كلّى بازدارد واجب آيد كه مفردات طبايع و برگيرندهء آن از يكديگر جدا شوند و به حال جدايى بايستند ، ] جواب ما مر او را اين است كه گوييم « 1 » : گرمى و سردى و خشكى و ترى صفتهااند و صفت را بىموصوف به ذات خويش [ وجود و قيام ] نيست ، و آنچه مر او را همى هيولى گويند و مر صفتها را او برگرفته است ، وجود او بدين صفتهاست و بىاين صفتها مر او را نيز به ذات خويش [ قيام نيست ] . و حجّت معقول بر درستى اين قول آن است كه گوييم : خردمند را معلوم است كه آنچه او مر گرمى را پذيرد گرم نباشد ، از بهر آنكه اگر خود گرم بودى ، مر گرمى خود پذيرفته بودى و بايستى كه مر آن را نپذيرفتى ، و همچنين آنچه مر سردى را پذيرد ( نيز ) سرد نباشد . و همين است سخن اندر پذيرندهء خشكى و ترى . و چو ما جوهرى ثابت كرديم « 2 » كه آن پذيرندهء اين مفردات بوده است به آغاز حدث ، واجب آيد كه آن جوهر به ذات خويش نه گرم بوده باشد نه سرد و نه خشك نه تر ، تا مر اين صفات مختلف را و متضادّ را بپذيرفته است « 3 » . و عقل مر چيز ( را ) به صفت او ثابت كند و آنچه مر او را هيچ صفت نباشد ، ناموجود باشد . و اگر كسى گويد : مر نفس را از اين صفتها چيزى نيست و او موجود است ، گوييم كه وجود او به ظهور فعل او ثابت است و [ مر « 4 » ] جوهر منفعل را وجود او به صفات اوست كه بر ذات او باشد ، و آنچه صفات از او منتفى باشد آن چيز « 5 » به ذات خويش قائم نباشد البتّه « 6 » .
پس ظاهر كرديم كه علّت هستى طبايع اندر جسدهاى ما نفس جزوى است و مر نيست شدن آن ( را به دست بازداشتن نفس از او ) بر آن گواه آورديم .
و اكنون گوييم كه چنان كه وجود اين كارپذير كه جسم است بدين كاركن است
هامش
( 1 ) .A: + كه .
( 2 ) .CB: كنيم .
( 3 ) .A: بپذيرفت .
( 4 ) .C: هر .
( 5 ) .A: جسم .
( 6 ) .CB: - البتّه .